مقاله جالب مهندس بازرگان در دفاع از روضه خوانی
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

درحالی که همزمان با برگزاری مراسم مختلف عزاداری سیدالشهدا (ع) و شهدای کربلا، برخی شبکه های مجازی با طرح ابهاماتی، شرکت در عزاداری برای مظلومانی که 1400 سال پیش به شهادت رسیده اند را زیر سوال برده و یا حتی به تمسخر عزاداران می پردازند، بازخوانی مقاله ای از مهندس بازرگان در واکنش به همین گونه ابهامات که البته به بیش از 60 سال پیش باز می گردد، خالی از لطف نیست.

البته کم محتوا شدن بسیاری از آیین های عزاداری و غلبه ظواهر و شور بر معرفت در کنار اقدامات خلاف اهداف روشنگرانه و ظلم ستیزانه اباعبدالله(ع) توسط برخی مدعیان عزاداری، در تقویت این شبهه ها در اذهان جوانان امروز موثر بوده است.

سایت کتابخانه تاریخ اسلام و ایران با اشاره به مجله "ایمان" به مدیریت مرحوم محمود شهابی منتشر می‌شده می نویسد: این نشریه طی دو سال، یعنی سالهای 1323 و 1324 ش منتشر شده و حاوی مقالات بسیار سودمندی در حوزه دین و ایمان است. این مقاله با نگاه کاملا نو که محصول یک دوره تحول در اندیشه دینی ـ شیعی پس از مشروطه است، به نگارش درآمده است.

شماری از نخستین نویسندگان مذهبی دوره جدید تاریخ ایران پس از شهریور بیست در این نشریه قلم زده‌اند. از جمله آن مقالات یکی هم مقاله مهندس بازرگان است که در باره روضه خوانی نوشته است. این مقاله برای شناخت دیدگاه های ایشان آن هم در آن دوره اهمیت دارد. مقاله یاد شده در شماره دهم سال اول (دی ماه 1323) نشریه ایمان منتشر شده است.


روضه خوانی

مهدی بازرگان

در اینجا قصد نداریم تاریخ واقعة کربلا را از سر بگیریم یا از چگونگی و حکمت این شهادت بحثی به میان آوریم. از نتایج اجتماعی و دینی آن نیز چیزی نمی‌گوئیم. می‌خواهیم این عمل روضه خوانی و عادت تعزیه‌داری را که میان شیعیان معمول است و با وجود ضعف عقائد و قوت مخالف هنوز علمش بر پا و آوازش رسا است مطالعه کنیم ببینیم آیا طبقة جوان و متمدن مآب کشور که بنظر تعجب و گاهی تمسخر به آن نگاه کرده این بساط سیاه پوش را ننگی برای جامعه می‌دانند، حق دارند یا راه خطا می پیمایند. پس اجازه دهید قبلاً قدری مقدمه بچینیم:

مردم را وقتی درست نگاه کنید خواهید دید اکثر آنها حتی بداندیشان زشت‌کردار در پس چهره خبیث و طبع حریص دارای حس نیک‌خواهی و سرشت کمال‌پرستی پاکی می باشند. مادامی که با منافع شخصی درگیرند و به تأمین لوازم زندگانی مشغول آن طبیعت پوشیده است: بد می گویند، کینه می ورزند، حقوق اشخاص را فدای آمال خویش می کنند، و بالاخره چون حیوان درنده فاقد هرگونه احساسات لطیف انسانی می نمایند ولی وقتی تصادفاً منافع شخصی کنار می رود و اتفاق می افتد درباره محیط و کسان دور از خود ابراز حب و بغض کنند، آنجائی که پای مال و مقام، اسم و علاقه در میان نیست اگر قضاوتی به زبان رانند یا احساسی در قلب نمایند ملاحظه می کنید قضاوتشان ساده و صاف می شود، حاضر به تفکر و تأمل شده در تشخیص خوب و بد کمتر تردید یا خطا می نمایند. باطناً نیز از عمل ناپسند انزجار داشته طبعاً طرفداری از حق می نمایند.

خصوصاً موقعی که موضوع راجع به گذشته یا طرفین دعوی بازیگران یک افسانه باشد، می بینید اغلب اوقات و بلکه همیشه با شوق و حرارت خاصی طرفدار بیگناه و دشمن ظالم می شوند. این نکته را در سینماها چه درباره خود (که البته آدم خوبی هستید) و چه درباره سایر تماشاچیان دیده‌اید. در قصه‌ها نیز به آن برخورد کرده‌اید.

پس در هر کس یک طینت پاک وجود دارد که اصولاً حق جو و حق‌خواه است. روی این زمینه می بیند در کلیه داستانها و رمانها و فیلمها همه‌جا وصف پهلوانان و مدح نیکان است. هیچوقت آخر داستان به کامیابی مرد لئیم یا سعادتمندی زن کریه ختم نمی شود. همیشه تاج پیروزی را به سر صاحب حسن یا صاحب کمال می نهند و آخر حق را به کرسی می نشانند.

ملل حق‌شناس از تاریخ مدد گرفته، برای بزرگان دانش و پیشوایان فداکار مجسمه‌ها برپا می کنند. جشن صد ساله و هزارساله می گیرند و در کتب و مقالات نام آنها را دائماً بخاطر جوانان می آورند. این مجسمه‌ها و پانتئون‌ها و قصرهای تاریخی و موزه‌های اروپا مگر از این لحاظ چه فرقی با معابد قدیم یا امامزادگان و بقاع متبرک ما دارند؟ در هر دو جا نسل امروز به زیارت بزرگان نسل دیروز رفته یک مشت احساسات پاک و عقاید و افکار جاویدانی را که در تمام اعصار استوار است می بیند احترام می کند، تقدیس می نماید و می پرستد.

همانطور که برای تقویت عضلات بدن خود را وادار به حرکت و ورزش می نمائیم و فکر ما برای تدبیر امور زندگانی محتاج به تعلیم گرفتن یعنی مشاهده و تجربه است، روح انسانی نیز ناگزیر به تحریکات اخلاقی و آشنائی با ارواح بزرگ است تا فداکاریها را بیند، بسنجد و بیاموزد و چون منظور اصلی کیفیت و نفس عمل است نه عامل آن در هر حال سرگذشت بزرگان خواه به صورت افسانه‌های شعری و میتولوژی باشد و خواه به صورت تاریخ جوانمردی به منزلة تمرین درسی دقیق است برای تعلیم بزرگواری.

مگر اساس روضه‌خوانیهای ما غیر از این است؟ به فرض که بر قضایای کربلا شاخ و برگ‌‌های زیادی بسته باشند یا اصلا چنین واقعه‌ای در عالم رخ نداده یک تراژدی بیش نباشد، بالاخره چیست؟ تجسم یک مشت احساسات و فضائلی است که به نظر هموطنان ما پسندیده می آید. سرتاسر تظاهرات حقانیت، شجاعت، شهامت، عزت نفس و بردباری است.

اطاعت و یاوری را که به عالی ترین درجه امکان جمع شده است نمایش می دهد. اصحابی را وصف می کند که نمونه انضباط بوده، اخلاص را به جان بازی رسانده با و جود یقین کامل به کشته شدن و ناکامی دنیا دست از پیشوای خود برنداشته در میدان شهادت بر هم سبقت می جویند. برای انهدام این قوم قلیل که عظمت اراده و بلندی آرمان نیروی فوق‌العاده به آنها بخشیده است حریف هزارها مرد جنگی گسیل داشته.

خانواده‌ای را نشان می دهد که خود مؤسس سلسله بوده، ملت عرب را از حال بردگی و درندگی به فرمانروایی دنیا سوق داده‌اند و حالا به عوض چشیدن میوه ریاست و بهره‌برداری فتوحات دست از عقیده مطلق حق برنداشته با تمام عفت و بزرگی که برای ایشان فرض می شود خود را تسلیم زنجیر اسارت و تفویض شمشیر اهانت می نمایند. در نهایت سختی دست از شکیبائی و عزت نفس بر نمی دارند.

همانطوری که برای شخص نامبرده رنج گنج میسر نمی شود، برای اقوام و ملل نیز هیچوقت ناداده شهید بقاء و عظمت حاصل نمی گردد. تمام افکار بزرگ دنیا با جوهر خون در صفحات قلوب بشر نگذشته شده، سقراط‌حکیم اگر به دست خود زهر حکومت را نمی نوشید تعلیماتش شهرة آفاق نمی شد. نشان صلیب که علامت مشخصه مسیحیت شده، برای آن است که انتشار مذهب عیسی «ع» را بسته به مصلوبیت او بود؛ گالیله ایتالیایی چون دم از گردش زمین زده حاضر به اقرار جهل نگردید خونش را ریختند. مگر انقلاب کبیر فرانسه و اعلامیه آزادی بشر کم شهید فدائی داد؟

بطور کلی بنای هر ایده بزرگ با استخوان‌های چند قربانی استوار گردیده است، زیرا طبیعت پدر مالدار بخیلی است که نفایس دانش و حقایق حکمت خزینه خود را آسان و رایگان به اولاد خویش نمی دهد. بالای گنج بیکران نشسته خوش دارد کودکانش بسمت او بدوند. دست دراز کنند. شادی و شیرین‌زبانی ها کنند. بالاخره محروم برگردند. رنج و محنت برند تا گوشة از روزنه ذخائر را بنمایاند. دست از مال و جان برداشته دل و دین در راهش ببازند تا در کنار پذیرد. و تا جان شیرین در کف ننهند بکف دیگر گوهری نستانند.
این شهادت عالی ترین درجه مردانگی است و گرانبهاترین تحفه زندگان حق است که نام شهید را با تجلیل بریم و روح ما به پرواز در آید. آیا باید خرده گرفت بر کسی که استراحت نفس را کنار گذارده به استقبال مجلسی می رود که در آنجا صحبت صفات عالی وصف افکار پاک شهیدان به میان باشد و خود را خدمتگذار سالکان راه حقیقت بخواند.

به فرض که چنین اشخاص با چنین کیفیات سابقه تاریخی نداشته باشد آیا نظایر چنین احساسات هم در دنیا وجود نداشته؟ بفرض محبت رفتگان آن هم رفتگانی بقول شما مجعول یا بیگانه ناروا باشد و سرگذشت آنها آمیخته با هزاران پیرایه، آیا عشق به کمال و شنیدن کمالات قابل ملامت است؟
چه ضرر دارد سالی چند روز در برنامه اشتغالات فکری انسان مختصر انصراف حاصل شده از تعاقب مطامع مادی به سوی مدارج خالص‌تری موقتاً انحراف نماید. قدم در علمی غیر از علم خود پرستی و محیطی بالاتر از خواب و خوارک گذارد. اگر اهل شهامت است نمونه‌‌های بالاتر از خود ببیند. اگر گرفتار محنت است بداند که تألمات شدیدتر هم قابل تحمل است. اگر در دستگاه حکومت عامل ستمکاری است شاید پند گیرد و شرم کند.

خوب حالا کسی که در چنین مجلسی نشست و در مقابل آثار بزرگ روح انسانی حیران گردیده، چند لحظه خویشتن را فراموش کرد و آتش عشقش در اثر دمیدن هوای دوست (همان دوست باطنی طبیعی که در نهاد تمام افراد بشر است و قبلا اشاره نمودیم) شعله‌ور گشت قلبش بطپیدن درآمد و چشمش نیمی در اثر حسرت نیمی در اثر شوق اشک باریدن گرفت، انسان جاهل موهوم پرستی است؟
و چون نیک به ایام عمر و اطوار جهان نگریسته گذشته و حال را پر از ناملایمات و غرق در جهل و فساد دید و یقین کرد که تنها راه علاج دردهای شخصی و جامعه پیدایش، همان افکار حکومت، همان خصال است؛ فکرش بخطا رفته؟

البته وقتی حس کند چنین علم‌داران عدل و مظاهر علم را (حقیقی یا خیالی) لشکریان دیو سیرت یکی بعد از دیگری با قساوت تمام پاره پاره می ‌نمایند، دلش به درد می آید و جانش می سوزد خصوصاً اگر بیاد نظایر ستم و ناحقی که به چشم دیده و به تن چشیده است بیفتد بنابراین اگر بشر باشد می گرید و می ‌نالد.


تحریف قصه لیلا و حضرت علی اکبر(ع) در واقعه عاشورا از دیدگاه استاد مطهری
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
منطق حسین(ع) در روز عاشورا، منطق جانبازی است. تمام مورخین نوشته اند هر کس که آمد اجازه رفتن به میدان خواست، حضرت به هر نحوی عذری برایش ذکر می کرد. به جز برای علی اکبر.

 

شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی آورده است: یکی از معروف‌ترین تحریف ها در وقایع عاشورا که حتی یک سند تاریخی هم به آن گواهی نمی دهد، قصه لیلا، مادر حضرت علی اکبر است.
البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی اکبر داریم، روضه آمدن لیلا به بالین علی اکبر. حتی من در قم، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند، همین روضه را در آنجا شنیدم که علی اکبر به میدان رفت. حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خیمه خلوت آنجا موهایت را پریشان کن، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم برگرداند!
اولا در کربلا لیلایی نبوده که چنین کند. ثانیا اصلا این منطق، منطق حسین نیست. منطق حسین در روز عاشورا، منطق جانبازی است. تمام مورخین نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر کند، ذکر می کرد. به جز برای علی اکبر «فاستاذن اباه فاذن له»؛ یعنی تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله این شعر که می گوید:

'خیز ای بابا از این صحرا رویم /// نک به سوی خیمه لیلا رویم'

نمونه دیگری که در همین باره خیلی عجیب بود و در همین تهران، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر در چند سال پیش از یکی از اهل منبر که روضه لیلا را می خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم. گفت وقتی که حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد. یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد!!! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز:

'نذر علیه لئن عادوا و ان رجعوا /// لازرعن طریق تفت ریحانا'

یعنی من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم. این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست. بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی و آن روضه‌خوان این شعر را برای لیلای مادر علی اکبر و کربلا می خواند. تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود آیا نخواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد؟ آنها نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است بلکه می‌گویند زن های اینها چقدر بی شعور بوده اند که نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند. این حرف‌ها یعنی چه؟!
فراهنگ**9125**1588

خاطرات فرمانده گارد شاهنشاهی
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سرلشکر جلال پژمان، به ظن قوی تنها بازمانده از میان سران ارتش نظام شاهنشاهی است که هنوز در قید حیات است. او کسی است که اعلامیه ستاد ارتش در روز 22 بهمن 57 را به همراه 26 تن دیگر امضا و خواستار آن شد که ارتش به پادگان‌ها بازگردد و نظام شاهنشاهی رسماً در این روز از هم فروپاشید.

برخی از امضاکنندگان با فرار از کشور، در دیار غربت جان باختند. دسته دیگری به جوخه‌های اعدام سپرده شدند و سرلشکر جلال پژمان راهی زندان شد و پس از دوبار حبس، سرانجام آزاد شد و فرصت این را یافت که به مرور خاطراتش بپردازد.

چگونگی شکل گیری ارتش نوین در دوره پهلوی اول - که اساس و بنیان حکومت وی را تشکیل می‌داد - و سرانجام اضمحلال آن در شهریور 1320 شاهدی از دور و نزدیک چون جلال پژمان دارد.

او پله‌های ترقی را در نظام ارتش شاهنشاهی به تدریج طی می‌کند و سرانجام به فرماندهی لشکر گارد شاهنشاهی می‌رسد.

او بار دیگر در نیمه دوم سال 1357 شاهد و ناظر اضمحلال همیشگی نظامی است که سال‌ها در ارتش آن به عنوان فرمانده خدمت کرده است و باید باور کند که این نظام عمرش به سر آمده و باید برود، اما تردید تا آخرین لحظات در چهره و قلم تمامی فرماندهان ارتش، به رغم آنکه فروپاشی را خود شاهد و ناظر هستند، وجود دارد. اما سرانجام اعلام بی طرفی ارتش، تکلیف را یکسره می‌کند.

خواننده در این کتاب سیر تکوین و فروپاشی ارتش شاه را می‌تواند در میان سطور آن بیابد و روزهای پرالتهاب ارتش در زمان انقلاب را در برابر دیدگانش ترسیم کند.

پژمان پا به پای خواننده خود، آن روزها را به تصویر می‌کشد و با نقد خاطرات قره‌باغی و فردوست، از دیدگاه خود، علل فروپاشی ارتش و اضمحلال نظام شاهنشاهی را بازگو می‌کند. صداقت گفتار پژمان در میان نوشته‌هایش به خوبی پیداست و او در حالی که امروز مرز 85سالگی را طی کرده، هرگز حاضر نشد خاطراتش در خارج از کشور به چاپ رسد و با بازگویی خاطراتش، به عنوان یکی از فرماندهان ارتش شاهنشاهی، آن هم در سطح عالی رتبه، به هر چه روشن‌تر شدن بخشی از تاریخ ایران، به خصوص در دوران انقلاب کمک شایانی کرده است.

«فروپاشی ارتش شاهنشاهی: خاطرات سپهبد جلال پژمان فرمانده لشکر گارد شاهنشاهی» را انتشارات نامک در 528 صفحه منتشر کرده است.


عباس(ع) در صفین چندساله بود و چه کرد؟
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

چاپ دوم کتاب «سقای آب و ادب» نوشته سید مهدی شجاعی که انتشارات نیستان آن را منتشر کرده وارد بازار نشر شد.

این کتاب شامل 10 فصل «عباس علی، عباس ام البنین، عباس عباس، عباس سکینه، عباس مواسات، عباس زینب، عباس ادب، عباس حسین، عباس فرشتگان، عباس فاطمه» است که در هر فصل رفت و برگشت روایی متعدد و متنوعی دیده می‌شود و در حرکتی سیال راویان جای به هم می‌دهند و شکست‌ها به سرعت خوانش می‌افزاید و زوایایی جدید از مفهوم را روشن می‌کند.

 بخش‌هایی از فصل «عباس علی(ع)» را برای کاربران خود منتشر می‌کنم:

شریعه فرات، پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر... سوار تشنه لب، لحظه به لحظه به آب نزدیکتر می‌شود، با مشک خالی بر دوش و شمشیری در دست و لبخندی شیرین بر لب. لبخند، لب‌های ترک خورده‌اش را به خون می‌نشاند.
اسب در زیر پایش، به عقابی می‌ماند که مماس با زمین پرواز می‌کند. آنقدر رعنا و رشید و بلند بالاست که اگر پا از رکاب، بیروت کشد، سرانگشتانش، خراش بر چهره زمین می‌اندازد.

وقتی که تو بر اسب سوار می‌شوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان.
چشمانی سیاه و درشت و کشیده دارد و ابروانی پر و پیوسته و گیسوانی چون شبق که از دو سو فرو ریخته و تاب برداشته و چهره درخشانش را چونان شب سیاه که ماه را به دامن بگیرد، در قالب گرفته است.
ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش می‌کاهد این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می‌زداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ می‌کند!؟
چیزی به آب نمانده است برق آب در چشم‌های اسب و سوار می‌درخشد. هوای مرطوب در شامه تفتیده‌اش می‌پیچد و به او جان و توان تازه می‌بخشد. سوار دمی به عقب برمی‌گردد و کشته‌های خویش را مرور می‌کند.

همه این جنازه‌ها که اکنون در سایه سار نخل‌ها خفته‌اند، تا لحظاتی پیش ایستاده بوده‌اند و سدی شکست ناپذیر می‌نموده‌اند. فقط چهار هزار نفر، مامور نگهبانی از شریعه بوده‌اند با اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان و خود و سپر و زره و عمود. فرمانده سپاه دشمن گفته است که اگر اینان به آب دست پیدا کنند و جان بگیرند، احدی از شما را زنده نمی‌گذارند.

باور دشمن بر این بوده است که نه از آب، که از حیات خویش نگهبانی می‌کند. اکنون همه آن چهار هزار، یا کشته اویند یا گریخته از هجوم خشم او. اما آنها که گریخته‌اند بازخواهند گشت. یاران خویش را به کمک خواهند خواست و بازخواهند گشت حتی پیاده‌ها بر این اسب‌های سرگشته و بی صاحب خواهند نشست و هجوم و محاصره را از سر خواهند گرفت.

اکنون این صدای نرم تلاقی پاهای اسب با زمین مرطوب. و اینک این صدای پای اسب و آب. و اینک این آب. این مشک خالی و آب. این سوار تشنه لب و آب.

اما کیست این سردار که از میان چهار هزار سوار نیزه‌دار عبور کرده است و خود را به آب رسانده است، بی آنکه آب در دلش تکان بخورد؟! این، عباس علی است، عباس، فرزند علی بن ابیطالب(ع).
«تو را برای همین روز می‌خواستم عباس! ناز بازوان تو! حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهاد، بر دست‌ها و بازوان تو بوسه می‌زدم و سر انگشتانت را به آب دیده می‌شستم. باغبان اگر در آینه نهال، شاخسار سر به آسمان کشیده درخت را نبیند که باغبان نیست.»

در صفین، نوجوانی نقاب زده، ناگهان چون تیری از چله کمان جبهه دوست رها شد و خود را به عرصه نبرد رساند. جز علی، هیچکس، نه از جبهه دشمن و نه از اردوگاه دوست، نمی‌دانست که این نوجوان نقاب بر چهره کیست. آنان که از چشم، سن و سال را می‌سنجیدند، گفتند که بین دوازده تا چهارده سال. آنان که از هیکل و جثه، پی به سن و سال می‌بردند، گفتند که حدود هفده سال. آنان که از چستی و چابکی حرکات، حدود عمر را حدس می‌زدند، گفتند: قریب بیست سال.

آن نوجوان نقاب زده که همه را به اشتباه انداخته بود، چون جنگجویان کهنه کار، به دور میدان چرخ می‌خورد و مبارز می‌طلبید. چستی و چالاکی نوجوان، حکمی می کرد و شهامت و صلابتش، حکمی دیگر. چرخش تند و تیز شمشیر در دستهایش حکمی داشت و نگاه عمیق و نافذش حکمی دیگر.

و این بود که هیچکس از جبهه مخالف، پا پیش نمی‌گذاشت. معاویه به ابوشعثا گفت: برو و کار این سوار را بساز.

ابوشعثا گفت: اهل شام مرا حریف هزار سوار می‌دانند، دون شان من است جنگ تن به تن با این یکه سوار. اما یکی از پسران هفتگانه‌ام را می‌فرستم تا سرش را برایت بیاورد. جوان ابوشعثا در دم با شمشیر آن نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست دومین فرزند را به خونخواهی اولی فرستاد. دومی نیز بی آنکه مجال جنگیدن پیدا کند، جنازه‌اش در کنار جنازه برادر قرار گرفت.
و جوان سوم و چهارم و پنجم ...

در جبهه دوست، لحظه به لحظه غریو شگفتی و شادی اوج می‌گرفت و در جبهه دشمن، سکوت و حیرت و بهت و مصیبت لحظه به لحظه سنگین تر می‌شد. و وقتی ششمین و هفتمین جوان ابوشعثا هم به خاک و خون غلتیدند، از جبهه دشمن نیز، وای تحسین، ناخودآگاه به هوا برخاست.

و این آنچنان خشم و غیرت ابوشعثا را به جوش آورد که به معاویه گفت: تکه تکه اش می‌کنم و به اندازه داغ هفت جوان بر دل پدر این سوار، داغ هفت جوان بر دل پدر این سوار، داغ می‌نشانم.

و از جا کنده شد و با چشمانی خون گرفته و توانی صد چندان، خود را به عرصه نبرد رساند. دست سوار اما انگاره تازه، گرم شده بود چون شیری که روباه را به بازی می‌گیرد، ابوشعثا را لحظاتی به تلاطم و تکاپو واداشت و در لحظه و آنی که هیچکس نفهمید چه آنی، سر ابوشعثا را پیش پای اسبش انداخت و بدن خونینش را بر خاک نشاند.

وحشت بر چهره و سراپای دشمن نشست آنچنانکه هر چه نوجوان در میدان چرخ خورد و مبارز طلبید، هیچکس به میدان نیامد و آنچنانکه حتی هیچکس جرات جمع کردن جنازه‌های آل ابوشعثا را به خود راه نداد.
و نوجوان، فاتح و شکوهمند به قلب جبهه دوست بازگشت و آن زمان که علی، او را در آغوش گرفت و نقاب از چهره‌اش برداشت تا عرق از پیشانی اش بسترد و روی ماهش را ببوسد، تازه همه فهمیدند که این، عباس علی است، ماه بنی هاشم که هنوز پا به سال سیزده نگذاشته است و هنوز مو بر چهره‌اش نروییده است.

این عباس علی است. خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبت زده. داغ هایی که هر کدام به تنهایی برای از پا درآوردن مردی کافی است؛ داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادرزاده و خواهرزاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه.
نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه این همه داغ، هیچکدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، اما دیدن تشنگی حسین(ع) و بچه‌های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.

و اکنون این اوست و آبی که تا زانوان او و شکم اسب، بالا آمده. اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین(ع). اکنون این اوست و لب‌هایی که از تشنگی ترک خورده. اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.
اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده. اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می‌کند: تو علمدار لشگر حسینی، باید استوار بمانی. تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی. تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی.

وقتی به جرعه‌ای آب می‌توان توان هزارباره گرفت، چرا این توان را - نه از خودت که - از انجام رسالتت دریغ می‌کنی؟
تو یک عمر زیسته‌ای برای همین یک روز و اگر امروز نتوانی بجنگی و از محبوبت دفاع کنی، همه عمر را به باد داد‌ه‌ای...

بیست و پنج سال پیش بود، یا کمی بیشتر. علی(ع) در مسجد نشسته بود و گرد او یاران و دوستان و اصحاب، حلقه زده بودند. در این حال، پیرمردی بیابانی که محاسنی سپید و چهره‌ای آفتاب سوخته اما نمکین داشت به مسجد درآمد.
با لهجه‌ای شیرین به همه سلام کرد، حلقه جمع را شکافت، بر دست و روی علی بوسه زد و زانو به زانوی او نشست: «علی جان! خیلی دوستت دارم. دلیلش هم این است که این شمشیر عزیزم را آورده‌ام به تو هدیه کنم.»
علی خندید؛ ملیح و شیرین، آنچنانکه دندان‌های سپیدش نمایان شد.
«دلیل، دل توست عزیز دلم! اما این هدیه ارجمندت را به نشانه می‌پذیرم.»
پیرمرد عرب، خوشحال شد، دوباره دست و روی علی را بوسید و رفت.
فراوان داشت علی از این عاشقان بی‌نام و نشان. شمشیر را لحظاتی در دست چرخاند و نگاه داشت، انگار که منتظر خبری بود یا حادثه‌ای.
خبر، عباس(ع) بود که بلافاصله آمد. هفت یا هشت ساله اما زیبا، رعنا و بلند بالا، سلام و ادب کرد اما چشم از شمشیر برنداشت.
علی فرمود: عباس من! دوست داری این شمشیر را به تو هدیه کنم؟
عباس خندید. آرزوی دلش بود که بر زبان پدر جاری شده بود.
«بله، پدر جان! قربان دست و دلتان.»
علی فرمود: بیا جلو نور چشمم!
عباس پیش آمد. علی از جا بلند شد، شمشیر را با وسواسی لطف آمیز بر کمر او بست، او را در آغوش گرفت، بوسید و گریه کرد: «این به ودیعت برای کربلا.»

فضای اطراف شریعه ملتهب شده است صدای پا و شیهه اسب‌ها و صدای عبور سوارها از لابلای نخل‌ها، نشان از تجهیز و بازسازی سپاه دشمن دارد.


شما شیعیان قدر امام حسین(ع) را نمی‌دانید
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

«آنطوان بارا» نویسنده و روزنامه‌نگار که سوری الأصل و ساکن کویت است و سابقه ده‌ها سال فعالیت مطبوعاتی و عضویت در برخی نهادهای فرهنگی بین المللی را دارد، بیش از هر چیز به خاطر نشر کتاب «حسین در تفکر مسیحی» در جهان شهره است.

‏او هرچند پس از انتشار این کتاب از یک سو با استقبال گسترده در برخی کشورهای اسلامی مواجه گردید اما از سوی دیگر با ممنوعیت‌های جدی در برخی دیگر از کشورها مواجه شد و حتی در کویت هم از فشارها و حمله‌ها در امان نماند. علاوه بر ممنوعیت انتشار و توزیع کتاب،کار به شکایت از وی و محاکمه او به جرم واهی اهانت به خلیفه سوم، عثمان بن عفان، کشید و مدت‌ها به همین خاطر درگیر و گرفتار بود.

‏وی که در کتاب خود ـ الحسین فی الفکر المسیحی ـ به طور مفصل به موضوع بشارت حضرت مسیح به امام حسین(ع) پرداخته پس از بیان ارادت و دلبستگی قلبی خود به سیدالشهداء(ع) می‌گوید: شما شیعیان قدر امام حسین را نمی‌دانید. اگر امام حسین(ع) از ما مسیحیان بود، در هر زمینی پرچمی از او بر می‌افراشتیم و مردم را به نام حسین به مسیحیت دعوت می‌کردیم. امروز امانت بزرگ پیام و رسالت فریاد و خروش او در روز عاشورا به شما شیعیان و مسلمانان سپرده شده و باید این پیام را به جهان برسانید.

 او در گفت‌وگویی درباره کتابش که در تازه‌ترین کتاب «محمدرضا زائری» با نام «پدر، پسر، روح‌القدس» منتشر شده، معتقد است: «من در آغاز جز مسائل کلی و مشهور حادثه کربلا را نمی‌دانستم به خاطر این که معمولأ در دوران تحصیل چندان به این موضوع پرداخته نمی‌شد ولی هنگامی که حدود 40 سال پبش با حضرت آیت الله شیرازی آشنا شدم ایشان چند کتاب درباره امام حسین(ع) به من داد و وقتی آنها را مطالعه کردم دیدم حماسه کربلا در نوع خود نظیر ندارد و تعجب کردم که چه طور این موضوع در میان متفکران مسلمان مورد توجه نیست. متفکران اهل سنت طوری از این موضوع یاد می‌کنند که گویی فقط یک حادثه تاریخی بوده و شیعیان هم با دیدگاهی به آن می‌پردازند که جنبه عاطفی در آن غالب است. و وقتی به آثار مستشرقان مراجعه کردم دیدم در فضایی مادی به تحلیل مسئله پرداخته و از جوانب انقلاب روحی و اجتماعی آن غافل بوده‌اند.»

آنطوان بارا در پاسخ به این سوال که امام حسین(ع) مشخصا در قلب او چه جایگاه و موقعیتی دارد؟، می‌گوید: «آیا می‌شود چنین سؤالی را از کسی پرسید که کتاب او شاهد سختی‌هایی است که بر سرش آمده و ملامت هایی که تحمل کرده و دشواری هایی که برایش فراهم کرده اند و تیرهایی که بر سرش فروریخته‌اند و محاکمه در دادگاه و منع کتاب و ضررهای شدید مادی و معنوی تحمل کرده؟ ولی در عین حال تمام اینها جز بر عشق من به امام حسین(ع) اضافه نکرده تا آ نجا که به من لقب «مسیحی شیعه» دادند و امید من این است که من هم یکی از کسانی باشم که پیامبر اکرم(ص) درباره آنها فرمرد: «مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح، من رکبها نجی ومن تخلف عنها غرق...»

وی در مورد برجسته‌ترین بخشی که او را در روند تحقیق در خصوص عاشورا تحت تاثیر قرار داده نیز اینگونه می‌گوید: «وقتی که امام حسین(ع) برسر قبر پیامبر(ص) به خواب می‌رود و رسول خدا را می‌بیند که او را در آغوش می‌فشارد و می‌گوید: «حسین عزیزم، گویی دارم تو را می‌بینم که در خاک و خون غلتیده‌ای» و همین طور وقتی که حضرت زینب(س) بالای سر جنازه خونین برادر ایستاده و سر بر می‌دارد و می‌گوید: «خدایا این قربانی را از ما بپذیر...» و دیگر وقتی که حضرت فرزند شیرخوارش را بر دست گرفته و برایش آب طلب می‌کند اما نوزاد در آغوشش کشته می‌شود، اما سخت‌ترین منظره هم وقتی است که شمر بر سینه‌ حضرت نشسته و محاسن حضرت را گرفته و سر از بدن حضرت جدا می‌کند...»

این پژوهشگر مسیحی در پاسخ به این سوال که «آیا فکر می‌کنید امام حسین(ع) در روز قیامت برای شما کاری می‌کند؟» نیز تصریح می‌کند: «بله، سرورم امام حسین در روز «لا ینفع مال و لا بنون» من را مورد لطف و کرمش قرار خواهد داد زیرا او می‌داند که چه قدر برای تألیف و انتشار این کتاب سختی کشیدم ...»

کتاب «پدر، پسر، روح‌القدس» را انتشارات خیمه با قیمت 4200 تومان منتشر کرده که در واقع «تجلی عشق علوی و شور حسینی در آثار شاعران و نویسندگان مسیحی» است.


تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه، که درود خدا بر ایشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولایت، چشم به جهان گشود.چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء را فرمود تا کودکش را بیاورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپید پیچید و خدمت رسول اکرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت .

به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش، امین وحى الهى، جبرئیل، فرود آمد و گفت:سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، این نوزاد را به نام ‏پسر کوچک هارون‏ «شبیر» که به عربى‏«حسین‏» خوانده مى‏شود، نام بگذار. چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنکه تو خاتم پیغمبران هستى.

و به این ترتیب نام پر عظمت ‏«حسین‏» از جانب پروردگار، براى دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش، فاطمه‏ زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقیقه کشت، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد.

حسین و پیامبر (ص)

از ولادت حسین بن على (ع) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى که پیامبر راستین اسلام (ص) درباره حسین (ع) ابراز مى‏ داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پیشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى مى ‏گوید: دیدم که رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوى خویش نهاده او را مى ‏بوسید و مى‏ فرمود:تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدایى که نه نفرند و خاتم ایشان، قائم ایشان (امام زمان عج) مى ‏باشد


عالی نسب، معیار یک زندگی(گفتگو با استاد محمدرضا حکیمی)
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

روزنامه اطلاعات در دو شماره منتشر کرد:

مطلبی که در زیر می آید، گفت وگویی است که بیش از 20 ماه پیش، در آخرین روزهای سال 86 با استاد علامه محمدرضاحکیمی انجام شد و سال گذشته، اوایل تیرماه، مقارن با سومین سال درگذشت مرحوم سید مصطفی عالی نسب به چاپ رسید . نظر به پرباری این گفتگو که بی تردید یکی از نادرترین بحث ها و گفت و گو های انجام شده با استاد حکیمی است و همچنین به درخواست تعدادی از خوانندگان گرامی، این مطلب را دیگر بار به خوانندگان گرامی تقدیم می کنیم، با این امید که مشی علوی استاد و مرحوم عالی نسب بیش از پیش مورد توجه قرار بگیرد. چهار دهه پیش که زلزله‌ای مهیب و اندوهبار در بویین‌زهرا روی داد، صرف‌نظر از آن فاجعه‌ سهمگینی که روی داد و به حیات چندین هزار انسان پایان بخشید و در میان اندوهان گسترده‌ همه‌ کسانی که به نحوی از آن اطلاع یافتند، عمل انسان‌دوستانه‌ یک قهرمان در جمع‌آوری کمک‌های مردم به نفع زلزله‌زدگان بازتابی فراوان یافت و در کارنامه‌ اخلاقی وی به زیبایی و درستی ثبت شد. آن قهرمان، جهان پهلوان غلامرضا تختی بود که ورزش و قهرمانی را با اخلاقی انسانی ـ که در مروت تجلی می‌یابد ـ همراه کرده بود و علاوه بر جوانی و مردی، جوانمرد بود.‌

 

درست در همان زمان و در همان حادثه، اتفاقی دیگر روی داد که کسی از آن مطلع نشد و آن تجلی عاطفه‌ مردی اقتصادی بود که درست در اولین لحظه‌های وقوع سانحه، پیش از آن که گروه‌ها خود را به آنجا برسانند، به تنهایی عزم رفتن و حضور در کوران حادثه می‌نماید، با همتی بزرگ و عشقی انسانی و اسباب و لوازمی که یک انسان می‌تواند داشته باشد و با خود همراه ببرد. او کسی نبود جز سیدمصطفی عالی‌نسب؛ اما از این حادثه اکنون مردی خبر دارد که بی‌گمان راوی حقیقت‌هاست. صورت عالی‌نسب را کم نیستند کسانی که می‌شناسند، اما سیرت او را افراد زیادی نشناختند. استاد محمدرضا حکیمی، نویسنده‌ «الحیاه» و هرآنچه به تفکر الحیاتی مربوط می‌گردد، از شناسندگان سیدمصطفی عالی‌نسب است و نه تنها آشنا با او.‌

 

سالها پیش از آنکه مرحوم عالی‌نسب از دنیا برود، استاد حکیمی روزی از عالی‌نسب سخن گفت. این امر، از کسی که هرگز در باب کسی سخن سلبی و ایجابی نمی‌گوید، در حق کسی که هنوز در قید حیات بود، برایم شگفتی‌آفرین بود. اما شگفت‌تر از این، مطالبی بود که می‌گفت؛ مردی با روحیاتی سرشار از انسان‌مداری و قلبی به بزرگی محبت‌های بیکران. روایت شدن عالی‌نسب از زبان مردی که همه می‌دانند سخن به گزاف نمی‌گشاید، کافی بود تا شک نکنم که: عالی‌نسب از پدیده‌های پرارزش روزگار ماست و شاید هم پدیده‌ای نادر و کم‌پیدا.‌

 

زمان گذشت و من هر چه از استاد حکیمی درخصوص عالی‌نسب شنیده بودم، به خاطر داشتم. درست در بحبوحه‌ انتخابات نهم ریاست جمهوری، آن سید بزرگوار پس از یک دوره‌ جانکاه بیماری رخت از هستی برکشید. هنوز خبر رسماً اعلام نشده بود که دوستی از طرف استاد حکیمی پیغام آورد که:« زود و هرچه زودتر خودت را به منزل استاد برسان!» وقتی به منزل استاد رفتم، خبر ارتحال ایشان را به من داد و خواست همه‌ روزنامه‌ها، نشریات و اخباری را که درباره‌ زندگی و مرگ آن مرحوم منتشر می‌شود، تهیه کنم و با نیت ادای دین به مردی که به اسلام و ایران و انسان خدمت کرده است، به فکر تألیف یک یادنامه یا کتابی باشم که از قوت تألیف و استناد علمی برخوردار باشد.‌

 

آنچه از مطالب منتشره جمع‌آوری کردم، علاوه بر تکراری بودن، فاقد هر نوع عمق و اتقان بود و از اظهار تأسف فراتر نمی‌رفت.‌

 

چند سال دیگر گذشت. روز بیست و سوم رمضان سال پیش به حضور استاد حکیمی رفتم. با اینکه چند سال گذشته بود، باز از عالی‌نسب سخن گفت و پرسیدند که چه کرده‌ام. پیش از آنکه جوابم قانعش کند، برخاست و از میان قفسه کتابهای خویش پاکتی را آورد که روی آن نوشته شده بود: مطالب مرحوم عالی‌نسب. دیدم تمام آنچه را که می‌شد از بریده‌های روزنامه‌ها جمع کرد، جمع کرده‌اند. خود همین اهتمام، جای تردید باقی نمی‌گذاشت که: استاد حکیمی درخصوص عالی‌نسب دغدغه‌ای دارد که رهایش نمی‌کند و فکرش را مشغول کرده است. در میان آنچه آن روز استاد در اختیار من گذاشت، مجله‌ای نسبتاً پرحجم وجود داشت که در آن با جمعی مصاحبه شده بود، جز محمدرضا حکیمی که به طبع به ایشان دسترسی نداشته‌اند، یا کیفیت شناخت ایشان را از عالی‌نسب نمی‌دانسته‌اند.‌

 

استاد از من خواست علاوه بر استفاده از تک‌تک گفتارهای آن مجله، با مصاحبه‌شونده‌های آن مجله مجدداً و کسانی دیگر نیز گفتگو کنم و کتابی تألیف کنم. پیشنهاد کردم با خود استاد در این زمینه گفتگویی داشته باشم، اما حال عمومی‌شان برای گفتگو مساعد نبود. کاری که باید می‌کردم، این بود که قول این کار را بگیرم و منتظر روزی باشم که این اتفاق بیفتد.‌

 

آنچه پیش روی دارید، گفتارهایی است عمیق و پرمعنا از ناحیه‌ دوستی همچون حکیمی در حق دوستی همچون عالی‌نسب. چیزی به این گفتار نمی‌افزایم، جز یک امید. امید که در میان لایه‌های انبوه گفتارهایی که از حنجره‌ اصوات برمی‌خیزد و در گوشها می‌نشیند، گفتارهایی که چونان چشمه از دل برمی‌خیزد، بیش و بیشتر شود و مهمتر از آن: افزون باد صبحگاهانی که سپیده‌هایی از جنس مهر، محبت، انسانیت، مردی و حقیقت دوستی را به ارمغان می‌آورند. همین و بس! این کمترین کوچکتر از آن است که در باب استاد حکیمی سخن بگوید و استاد حکیمی بسیار بزرگتر از آنکه کسی چون من درخصوص او قلم را به گفتار وادارد. در این میان آنچه شنیدنی است، روایت مردی است که حکیمی روایت او را به مثابه‌ یک تکلیف چندین سال است که بر دوش می‌کشد و به زبان می‌آورد. نمی‌دانم که آیا این گفتگو خواهد توانست اندکی از بار این تکلیف مقدس را از دوش یک انسان بردارد یا نه!؟

 

‌***

 

موضوع صحبت ما زندگی و شخصیت مرحوم عالی‌نسب است و رفاقت و روابط شما. پیش از هر چیز بجاست که نخست مطلبی درباره‌ انسان و زندگی بیان بفرمایید.

 

درباره‌ مرحوم عالی‌نسب نکته‌ها و مطالبی وجود دارد که برای هر انسانی آموزنده است، به‌خصوص برای اهل تمکّن، اهل مال و ثروت و اهل تفکّر. قبلاً باید این را عرض بکنم که قرآن می‌فرماید: «ان لیس للانسان الّا ما سعی و ان سعیه سوف یُری». یعنی: حقیقت این حیات و حقیقت این زندگی و آنچه برای انسان مهم است، سعیی است که کرده است، سعی در جهت خیر. اگر سعی در جهت شرّ هم کرده باشد، همین‌طور است. آن وقت، به‌طور طبیعی، خداوند متعال، برای این سعی، وسایلی را هم در اختیار انسان قرار داده است.‌

 

بدن انسان و شعور انسان از این دسته است. شعور واقعی، آدمی را وادار به سعی می‌کند و او می‌فهمد که دنیا جای سعی است و هر چیزی درحال سعی می‌باشد. بعد از آن نوبت به عمل می‌رسد، اما اولین وسیله‌ سعی، خود بدن است که با آن و همین بدن، سعی‌های مختلفی می‌توان انجام داد. وسیله‌های بعدی، چیزهایی است که در زندگی در اختیار انسان قرار می‌گیرد. هر چیزی، از وسایل سعی و کسب اجر و درجات و آرامش ابدی به شمار می‌رود.‌

 

در دنیای ماده و احتیاج، یکی از مهمترین وسایل برای همین سعی، سرمایه، ثروت و پول است که انسان به طرق مختلف به دست آورده باشد. در ثروت یک سعی، در اوّل برای این است که مال و ثروت از راه مشروع کسب شود. یعنی خود مال‌ها و ثروت، محل سعی است. یک سعی دیگر این است که حقوق شرعی مال و ثروت ادا شود. حقوق شرعی که می‌گوییم، اعم از آن است که به حسب شرع واجب است، یا آنچه که برحسب عقل واجب است؛ عقلی که شرع هم آن را تأیید کرده است، مثل مواردی که فرض بفرمایید، حقوق شرعی هرچه بوده، ادا شده است، ولی هنوز در جامعه فقر و محرومیت برطرف نشده است و این هم البته در قرآن تحت عنوان «حق معلوم» و در روایات، «زکات باطنه» مطرح شده است و در کتاب الحیاه در فصل «الزکاه الباطنه» کاملاً مطرح گشته است.‌

 

زکات باطنه را فقها غالباً مطرح نکرده و جزو اخلاقیات محسوب کرده‌اند ولی بزرگان سلف آن را جدّی گرفته‌اند، بعضی‌ها هم واجب دانسته‌اند، چون روایات زیادی دارد. صاحب جواهر می‌گوید: مردد هستم و نمی‌دانم چه کار کنم. از یک طرف مالی که واجب باشد پرداختش در زکات و خمس منحصر است. از این طرف هم مسئله حق معلوم خیلی جدّی است و امر خیلی مؤکدی است.‌

 

پس از این بحثها، یکی از مراحل سعی، مال و ثروت است. اینکه در بعضی از روایات از مال تعریف شده است، از این جهت است. نفس مال تعریفی ندارد. در چــه جــهت مصرف شـدنـش تعریف دارد. در روایات وارد شده است: نعم العون علی‌الآخره. این مال تعریف دارد. والّا آنقدر در روایات از مال و ثروت و تکاثر مذمت وارد شده است که حد ندارد.‌

 

با نظر به آنچه بیان فرمودید، اگر بخواهید از یک سرمشق اجتماعی و اقتصادی نام ببرید، از چه کسی نام می‌برید؟

 

یکی از انسانهایی که در زمان ما، واقعاً به حق و به درجه کمال، از ثروت و دارایی خود استفاده کرد و در واقع ثروت را به دست می‌آورد، برای خدمت و کمک به انسان محروم، مرحوم حاج سیدمصطفی عالی‌نسب بود. تقریباً می‌توان ادعا کرد، در جهت صرف مال در راه مردم و انسانهای محروم و فکر و فرهنگ، نظیرش دیده نشده است. مثلاً تعداد زیادی دبیرستان که ایشان در روستاها ساخته است، عدد بالایی است. این اواخر هم بیمارستانی در تبریز ساخت که در خاورمیانه بی‌نظیر است. بنده مقداری خاطرات از ایشان دارم که امیدوارم برای همه سرمشق باشد.‌

 

آشنایی شما با این شخصیت چه زمانی و چگونه شروع شد؟

 

اول آشنایی ما با ایشان سال 1334 بود. آیت‌الله میلانی در سال 1333، در مشهد مستقر شده بودند. در 34 ایشان با مرحوم علامه جعفری به مشهد آمد و آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا کرد و پیدا کرد تا همین اواخر.

 

من یادم هست که آن زمان کتاب معروف استاد جعفری «ارتباط انسان - جهان» هنوز چاپ نشده بود و خطی بود، در پوشه‌ای در دستشان با خطی زیبا روی کاغذهای بزرگ. بعد مرحوم آقای حاج شیخ‌محمد آخوندی این کتاب را در تهران چاپ کرد. بعدها من به تهران آمدم و سه روز در منزل آقای عالی‌نسب مهمان بودم. منزل ایشان به قدری تمیز بود که گفتنی نیست. اما سفره که پهن می‌شد، خیلی ساده بود، یک پارچ آب و لیوان با یک نوع غذا. یک روز، مقداری ماست هم اضافه شده بود، گفتند:«این را پسرم سیدحسین خریده است.»

 

ایشان اصلاً با اسراف و تجمّل میانه‌ای نداشت و می‌گفت: «مردمی هستند که شام ندارند بخورند، چه معنایی دارد ما چند جور غذا بخوریم؟»بنابراین همیشه به یک نوع غذا اکتفا می‌کرد.‌

 

من به نظرم رسید که چون آقای عالی‌نسب ماشین و راننده دارند، من هم هنوز تهران را نمی‌شناسم، بد نیست که از ایشان بخواهم تهران را بگردم و با جاهای مختلف آشنا شوم. چون یکی دو سفر بیشتر به تهران نیامده بودم. صبح نشسته بودیم تا راننده بیاید و کمی هم دیر شد. یک دفعه یک شخصی به نام آقای زرّینه آمد که خیلی به او احترام گذاشتند و بالا نشاندند و چایی دادند. من فکر کردم: این شخص لابد یکی از همکارانشان است. دیگر کسی هم نیامد و چند دقیقه بعد فرمودند: «بفرمایید برویم!» دیدم عجب! راننده همین آقای زرّینه است. دیدم با این عزت و احترام و: «آقای زرّینه بفرمایید!» این راننده‌ای نیست که ما فکر می‌کردیم که برویم، سوار شویم و بگوییم: اینجا بایست، آنجا دور بزن! بنابراین به سبزه میدان که رسیدیم و ایشان را پیاده کرد که به محل کارشان بروند، من هم پیاده شدم و گفتم: «حاج‌آقا در برنامه‌ من تغییراتی به‌وجود آمد، برنامه دیدن تهران، بماند برای وقتی دیگر.» از آنجا خداحافظی کردم و رفتم چون آن راننده‌ای نبود که من بتوانم به او چیزی بگویم.‌

 

اخلاق و منش کاری ایشان چطور بود؟ آیا مشخصه‌ خاصی در این زمینه داشتند که بتوان به آن اشاره کرد؟

 

یکی از خاطره‌های فوق‌العاده جالبی که از ایشان داریم، این است که: یکی از مهندسهای کارخانه ایشان، زیر گوش یکی از کارگران کم‌سن و سال سیلی زده بود. آقای عالی‌نسب وقتی از این جریان مطلع می‌شود، مهندس را به دفترش می‌خواند و به او که تحصیل کرده دانشگاههای خارج بود، می‌گوید: «فلانی! شما می‌دانید که از پنجه‌های شما، برای من طلا می‌ریزد. اما دستی که زیر گوش کارگر بزند، آن دست دیگر برای من ارزشی ندارد. بفرمایید به حسابداری و تصفیه‌حساب کنید و از فردا تشریف نیاورید!»‌

 

از طرف دیگر این خصوصیت را هم داشتند که چند ده متر مانده به کارخانه، از ماشین پیاده می‌شد و پیاده وارد کارخانه می‌شد و نظرشان این بود که: «یک وقت خدای نکرده، غروری مرا نگیرد و کارگران احساس نکنند من با آنها فرق دارم.» بنابراین هیچ وقت سواره و با ماشین وارد کارخانه‌هایش نمی‌شد که: محیط کار مقدّس است!‌

 

معروف است که کارخانه کارتن‌سازی مرحوم عالی نسب در یک حادثه طعمه حریق شد. آیا شما از جوانب آن چیزی می‌دانید؟ واکنش مرحوم عالی‌نسب چه بود؟

 

یکی دیگر از داستانهای مهم زندگی مرحوم آقای عالی‌نسب، سوختن و خاکستر شدن کارخانه‌ کارتن‌سازی است. می‌دانید که ایشان در اصل صاحب کارخانه سماورسازی بود و کارشان هم ساختن سماورهای خانگی بود و کاری به کارتن‌سازی نداشتند.‌آن زمان مسئله بسته‌بندی در ایران تازه درحال مطرح شدن بود و الآن هم که به حد افراط رسیده است! کارتن مسئله مهمی شده بود. آن وقت یهودیها در ایران کارخانه کارتن‌سازی داشتند.

 

ایشان از ترس اینکه نکند بازار مسلمانان به دست یهودیها بیفتد و مسلمانان محتاج آنها بشوند، تصمیم می‌گیرد کارخانه‌ای دایر کند و خیلی هم برای اینکه پا بگیرد و راه بیفتد، زحمت کشید و سعی‌شان هم این بود که کار کارخانه‌ ایشان خیلی بهتر از کار کارخانه دیگران باشد؛ امّا از آن جهت که آقای عالی‌نسب سوابقی داشت و در جریان نهضت ملی شدن نفت از مرحوم دکترمصدق حمایت کرده بود، دولت میانه‌ خوبی با ایشان نداشت و مساعدت نمی‌کرد؛ ولی برعکس در مسائل مربوط به گمرک و... به آن کارخانه خیلی آسان می‌گرفت و از هر جهت ارفاق می‌نمود.

 

 

می‌گفتند: رقابت را به جایی رساندیم که معادله برعکس شد و دیگر نمی‌توانستند به ما سخت بگیرند و یک مدت بعد عمده کارتن بازار را ما می‌دادیم. کارخانه در اوج فعالیت خودش دچار حادثه‌ای غیرمنتظره شد و یک فانتوم سقوط کرد و درست روی همین کارخانه افتاد و همه چیز را به خاکستر تبدیل کرد. عده‌ای می‌گفتند: این حادثه، از طرف دولت برای صدمه زدن به ایشان صورت گرفته است؛ اما این بعید است، چون با توجه به قیمت سنگین یک فانتوم و خلبان فوق‌العاده‌ای که آن را هدایت می‌کرد، نمی‌توان آن را عمدی دانست. بنابراین یک اتفاق طبیعی بوده است، منتها عجیب بود که درست روی کارخانه ایشان ساقط شد و کارخانه‌ای که تار و پود آن کاغذ و کارتن بود، به صورت کامل آتش گرفت و خاکستر شد. وقتی این حادثه را به آقای عالی‌نسب خبر می‌دهند، نخستین چیزی که می‌پرسد، این بود که:«آیا به کسی صدمه‌ای نرسید؟» وقتی می‌گویند: نخیر، می‌گوید: الحمدللّه! یعنی تنها چیزی که در یک چنین موقعیتی برای ایشان مطرح بود، این بود که از بینی کسی خون نیامده باشد، بقیه‌اش مهم نیست.

 

یک روز به خود من گفتند: از بین رفتن این کارخانه، برای من درست مثل این بود که سر نهری نشسته باشم و مشغول شستن پارچه‌ای کهنه و ملوّث باشم و یکدفعه آب آن را از دستم بگیرد و ببرد. اهمیتش برای من این قدر بود.‌

 

تکلیف نیروی انسانی و کارگران آن کارخانه چه شد؟

 

خُب، این کارخانه نابود شد و حدود صد نفر بیکار شدند ولی از ایشان همچنان حقوق می‌گرفتند و گفته بودند: «حقوق شما پیش من محفوظ است، تا زمانی که ورقه‌ استخدامی بیاورید.» کم‌کم این اشخاص برای خودشان کار پیدا کردند، جز بیست نفر که به دلیل کهولت سن و پیری نتوانستند در جایی شاغل شوند و کسی به آنها کار نمی‌داد، و حقوقشان را همچنان مرحوم عالی‌نسب پرداخت می‌کرد.

 

نمی‌شود نفی مطلق کرد، ولی اینچنین انسانی در کجا پیدا می‌شود؟ به ویژه در میان کارخانه‌داران و سرمایه‌داران؟ ایشان اصولاً درخصوص ارزش انسان، کار و کارگر خیلی حساس بود و دقتهای فراوان به خرج می‌داد.

 

نوع کمکها و دستگیری‌های ایشان چگونه بود؟

 

فراموش نمی‌کنم که یکی از آقایان اهل علم تهران می‌خواست دخترش را عروس کند، ولی تمکن جهیزیه نداشت. از بنده خواست به آقای عالی‌نسب اطلاع دهم.

 

ایشان به محض اطلاع مبلغی برای آن شخص فرستاد، گفتند: «کم است!» دوباره فرستاد. باز گفتند: «کم است!» برای سومین مرتبه فرستاد. بعد که کار تمام شد، ایشان به من گفت: فلانی را زنها گول می‌زنند. من هر سال پانصد دست جهیزیه می‌دهم. بنابراین از چندوچون هزینه جهیزیه بی‌اطلاع نیستم، همان مبلغ اول برای جهیزیه متعارف کفایت می‌کرد.‌

 

تجلی عاطفه و انسانیت ایشان را در کجا دیدید؟ به عبارت دیگر کدام حادثه می‌تواند انسان‌دوستی و مهر و فقیرنوازی ایشان را نشان دهد؟

 

این اواخر شنیدم که منزل مسکونی‌شان را عوض کرده و خانه‌ای در جایی بهتر تهیه کرده‌اند. نشانی گرفتم و به دیدنشان رفتم. نشسته بودیم که در ضمن صحبت گفتند: «فلانی! من در آمدن به این خانه توضیحی دارم که باید بدهم.» بعد گفتند: از مدتی قبل، احساس می‌کردم که نزدیکان من آن‌گونه که باید در کمک به دیگران با من همکاری نمی‌کنند؛مثلاً اگر می‌گفتم: ده هزار جفت کفش بخرید ببرید به مدارس پایین‌شهر، پانصد جفت می‌خریدند، یا در ساختن دبیرستانها و... دیدم همکاری نمی‌کنند. نشستم فکر کردم که این چه دلیلی می‌تواند داشته باشد. فهمیدم که ممکن است فکر کنند من آنقدر خواهم داد و بخشش خواهم کرد که چیزی برای آنها باقی نخواهد ماند. بنابراین آمدم این خانه را خریدم تا مطمئن باشند که اینجا هست و با دلگرمی و طیب خاطر این کارها را انجام دهند!‌

 

آن خانه را ایشان آن زمان به قیمت ششصد هزار تومان خریده بودند، اما می‌گفتند:«معادل همین پول، تا شش خانه هر کدام به قیمت صد هزار تومان برای نیازمندان تهیه نکردم و خانوارهایی را نبردم و در آن خانه‌ها ننشاندم، نیامدم اینجا بنشینم.» ایشان واقعاً اینطوری بود. من همیشه آرزو می‌کردم ایشان را ببرند به حوزه‌ها و مراکز علمی تا درس انسان‌دوستی و انسان‌مداری یاد بدهند و آقایانی از ایشان رقت قلب و عاطفه و انسانیت بیاموزند!‌

 

از دیگر کمک های ایشان به مردم چه می‌دانید؟

 

از جمله کارهای آموزنده‌ مرحوم عالی‌نسب این بود که زمستانها پالتوهای دوخته شده می‌خرید و پشت ماشین می‌گذاشت و در محله‌های جنوب شهر به راه می‌افتاد. هر کس را که می‌دید در زمستان پالتویی به تن ندارد، یک بسته از پالتوها را کنار او می‌گذاشت، با این استدلال که:«اگر کسی پالتو داشته باشد، مگر می‌شود که در زمستان آن را نپوشد؟ پس هر کس که پالتو به تن ندارد، پالتو ندارد.»

 

ملاحظه می‌فرمایید که این رفتارها چنان انسانی هستند که اضافه بر خودشان نمی‌توان توضیح‌شان داد. یادم هست همان اوایل و مهمانی بار اول یک شب به من گفتند: «فلانی! یک وقت فکر نکنی چون شما طلبه هستید و از مشهد آمده‌اید، من مراعات نمی‌کنم. این داب من است و هر کس مهمان من باشد، من همین‌گونه پذیرایی می‌کنم و به گذاشتن چند نوع غذا عادت ندارم.»‌

 

آیا ایشان در حوادث و سوانح ملی نیز وارد عرصه‌ کمک و خدمت می‌شد؟

 

در زلزله‌ بویین‌زهرا، ایشان خودش به آنجا رفت؛ ولی پیش از اینکه از تهران خارج شود، رفته بود هرچه در کمد خانه از لباس و اسباب و وسایل بود، برداشته بود و با خودش برده بود، تا آنجا که اهل خانه گفته بودند:« یک چیزی هم بگذارید برای خودمان بماند.» این سانحه ظاهراً در سال 1346 روی داد و زلزله‌ عجیبی بود. می‌گفتند: سه روز بعد از آنکه ما از زیر آوارها جنازه بیرون می‌کشیدیم، تازه ماشین از بعضی جاها آمد!‌

 

حضرت‌عالی به عنوان یک نویسنده و اسلام‌شناس چه تأثیری از ایشان گرفتید؟

 

برای ما جالب بود که ایشان سر سال به جای اینکه خمس بدهند، خمس را برمی‌داشتند و بقیه را می‌دادند. معروف شده بود که ایشان سرمایه‌دارند، ولی برای خودش چیزی نداشت، چون هرچه داشت، برای انفاق و بخشیدن بود. مرحوم علّامه جعفری که با ایشان مأنوس بودند، نکته‌هایی را در جهتهای اقتصادی از ایشان استفاده می‌کرد. ما نیز همین‌جور بودیم و خدمت ایشان که می‌رسیدیم، مغز اقتصادی و به اصطلاح مغز مردمی‌مان واکس می‌خورد و این مختصر مردم‌دوستی و محروم‌مداری را که داشتیم، حرفهای ایشان جلا می‌داد. عالی‌نسب فرهنگی به تمام معنا هم بود و کسی بود که در شکل‌گیری کتابخانه امیرالمؤمنین(ع) که در نجف به وسیله‌ علامه امینی ساخته شد، خیلی کمک کرد. عجیب بود که نجف به عنوان مرکز و کانون تشیع و مهد علمی شیعه کتابخانه نداشت! تنها کتابخانه‌ای که نجف به صورت رسمی داشت، کتابخانه شخصی چند نفر از علما بود، مثل مرحوم کاشف‌الغطاء و شیخ‌آقابزرگ و دیگران که درش را بازمی‌گذاشتند تا طلبه‌ها بیایند و استفاده کنند.‌

 

کتابخانه‌ای که علامه امینی از آن استفاده می‌کرد، در نزدیکی حسینیه‌ شوشتریها، هر روز فقط 4 ساعت باز بود که آن هم بسیاری از روزها با روضه و مجلس ختم و سروصدا همراه می‌شد و نمی‌شد کسی مطالعه کند. بنابراین ایشان به متصدی آن کتابخانه گفته بود:«من می‌خواهم اجازه بدهید وقتی شما در را می‌بندید که بروید بیایم و شما در را از پشت ببندید.» و او قبول کرد و در را به روی من می‌بست تا فردا صبح می‌آمد در را باز می‌کرد.‌از اینجا تصمیم گرفتند برای نجف کتابخانه‌ای درست کنند.

 

در نتیجه همین کتابخانه آبرومندی که الآن هم هست، ساخته شد و عده‌ای از تجار تبریزی و تهرانی کمک کردند. مرحوم عالی‌نسب با مرحوم امینی خیلی مأنوس بود.‌

 

از روابط و مسایل مرحوم امینی و عالی‌نسب خاطرات دیگری هم دارید؟

 

یک بار که ایشان برای زیارت مشرف شده بود، مشاهده می‌کند که علامه امینی به طبقه‌ دوم ساختمان رفته و با عمله‌ها و بنا حرفی دارد! آقای عالی‌نسب متوجه می‌شود که ایشان از چیزی ناراحت است. شب به منزل ایشان می‌رود و می‌پرسد:« شما آن بالا چه کار می‌کردید؟» آقای امینی جواب می‌دهد: «کسانی که این پولها را می‌دهند تا این کتابخانه ساخته شود، مرا امین می‌دانند و من باید به نحوی اینها را خرج کنم که ضایعات نداشته باشد.»

 

صحبت مرحوم آقای امینی درباره پاره‌آجرهایی که عمله و بنا دور می‌انداختند و یا مقدار سیمانی که کنار دیوار می‌ریزد، بود و اینکه ریخت و پاش صورت نگیرد. مرحوم عالی‌نسب اینجا چکی به مبلغ چهل هزار تومان می‌کشد که: «این مال آن ریخت و پاشها!» و به مرحوم امینی می‌گوید:«شما خیالتان از این حیث راحت باشد. این وجه برای ضایعات. شما که می‌توانید وقت خودتان را برای تکمیل الغدیر بگذارید، چه کار به عمله و آجر و سیمان دارید؟»

 

آقای عالی‌نسب به امام و انقلاب هم خیلی اعتقاد داشت، منتها به منظورهای انقلابی، نه به چیزهای دیگر... متأسفانه از اهل علم کسی عالی‌نسب را درست نمی‌شناخت. جز مرحوم آقای جعفری و مرحوم شهید بهشتی. این دو نفر انس دوجانبه‌ای با هم داشتند. آقای عالی‌نسب می‌گفتند: من در 23 رمضان هر سال دو رکعت نماز جانانه برای آقای بهشتی می‌خوانم.‌

 

موضع مرحوم عالی‌نسب درخصوص تحولات اقتصادی و اجتماعی چه بود؟ آیا نظر خاصی داشت؟

 

به عنوان مثال نسبت به قالی دستبافت خیلی حساسیت نشان می‌داد و از آن با عنوان مال‌التجاره‌ای ضدانسانی یاد می‌کرد، از آن‌رو که در تهیه و انجام آن انسانها خیلی زجر می‌کشند، البته آن وقتها فرش ماشینی کم بود و عمده‌ فرشها دستباف بود.

 

بیان عجیبی در این خصوص داشت که من هیچ وقت آن را فراموش نمی‌کنم. می‌گفت: «یک فرش دستباف ظریف، وقتی کارش تمام می‌شود و آخرین گره‌هایش توسط دست یک قالیباف زحمتکش زده می‌شود، از زیر چنین دستی که بیرون رفت، زیر پای اعیان و اشراف و آقاپسرها و دخترخانم‌های لوکس و مشکل‌پسند می‌رود.» بنابراین نسبت به مسائل انسانی خیلی دقت عجیبی داشت. واقعاً و بدون اغراق به ریزترین و دور از ذهن‌ترین مسائل در امور انسان و مسائل انسان فکر می‌کرد و اهمیت می‌داد.‌

 

حضرت‌عالی نویسنده‌ دقیق‌النظری هستید. در طول رفاقت با مرحوم عالی‌نسب آیا به دقت‌نظر خاصی برنخوردید که خیلی شگفت‌آور باشد؟

 

درباره‌ هتل‌ها و ساختمانهای لوکس توجه ظریفی داشت که واقعاً عجیب است. می‌گفت:«یک هتل وقتی ساخته می‌شود و آماده می‌گردد، آخرین کارش این است که به کف آن برق می‌اندازند. آخرین مرحله‌ای که پس از هزاران کار کوچک و بزرگ وجود دارد، دست آن کارگر لاغر و یتیمی است که با انگشت‌هایی استخوانی، موزائیک‌های هتل را ساب می‌زند تا براق شود. بنابراین، دستهای زحمتکش یک فقیر آخرین دستی است که یک هتل را آماده می‌کند، آن وقت اولین پایی که پا به این هتل می‌گذارد، پای مردان و زنان پاشنه‌بلند و شیک‌پوش بی‌خبر از همه چیز و همه جاست که می‌آیند و اینجا دور هم جمع می‌شوند تا ملکه زیبایی را انتخاب کنند!»

 

اشاره‌شان به رسمی بود که آن زمان معمول بود و همه ساله زیباترین زن سال را انتخاب می‌کردند و اسمش را می‌گذاشتند: ملکه‌ زیبایی. شما دقت کنید و ببینید ایشان باید دارای چه دقت نظر و چه حساسیت روحی باشد که به چنین مسئله‌ای توجه کند و این جور بیان کند که: آخرین دستی که کار یک هتل اشرافی را تمام می‌کند، دست کیست و اولین پایی که وارد می‌شود و روی آن موزاییک‌های براق پا می‌گذارد، پای کیست! خیلی عجیب بود. واقعاً خداوند به ایشان مغز عجیبی داده بود، از نظر دقت و تفکر، فوق‌العاده دقیق، دقیق و توام با عواطف انسانی و مبادی دینی.

 

این سه چیز را ما تا حالا که به این سن رسیده‌ایم، ندیده‌ایم که کسی این سه مؤلفه را با هم داشته باشد: مغز آنقدر دقیق و حساس نسبت به زندگی انسان و قلب آنقدر عاطفی، و عقل آنقدر پرشعاع و متکی به عقلانیت دینی و قرآنی.‌

 

ظاهراً مسافرتی نیز با هم به قم داشتید. از آن مسافرت صحبت کنید.

 

مرحوم عالی‌نسب نسبت به جمع کردن و سامان دادن فقیرانی که در کوچه و خیابانها هستند و دادن کار به آنها اصرار داشت و شرعاً هم سائل بر کف مذموم است؛ بنابراین به این فکر می‌کرد که کار درست کند و به بیکاران کار بدهد.

 

بنابراین در کمک کور به سائلان احتیاط می‌کرد، ولی تا آنجا که می‌توانست، در کار و تولید می‌کوشید.‌یک وقتی ایشان را بردیم قم و چند برنامه برایش گذاشتند و ایشان هر کجا می‌رفت درباره‌ مسائلی که باید انجام بشود در جمع آقایان صحبت‌هایی می‌کرد و صبح‌ها هم با هم به حرم می‌رفتیم. هر وقت که سائلی می‌آمد و دست دراز می‌کرد، ایشان متأثر می‌شد و به فکر فرو می‌رفت. بعد که سفر تمام شد و داشتند به تهران برمی‌گشتند، به پول آن زمان پنج هزار تومان دادند و گفتند: من نمی‌دانم چه کسی مستحق است. این مبلغ را شما به مستحقان برسانید.‌

 

آیا تغییری در اخلاق و روحیات ایشان مشاهده کردید؟

 

تا اواخر عمر ایشان همواره بر مشی خودش بود. آخرین بار که رفتم، ایشان مریض‌احوال بود. آقای میرحسین موسوی هم حضور داشت. از جمله چیزهایی که آقای موسوی گفت، این بود که خطاب به آقای عالی‌نسب ابراز داشت: «مردم از بابت زحمت‌های شما در دوران جنگ و اداره‌ جنگ و اقتصاد کشور خیلی ممنون و قدردان هستند.» ولی آقای عالی‌نسب نمی‌شنید. آقای میرحسین موسوی چند بار تکرار کرد تا ایشان متوجه شد و گفت: «نه، قابلیت و استعداد خود شما بود. من کاری نکردم.» با این حال او تا زمانی که می‌توانست کار کند، در همه‌ مراحل می‌کوشید خدمت کند و در عین حال آنچه خیلی اهمیت دارد، این است که او می‌خواست به اسلام عمل کند و اقتصاد اسلامی را به منصه‌ ظهور برساند.

 

بنابراین وقتی در جلسه‌ای، چند نفر از تحصیل‌کردگان غربی، نظریات غرب‌گرایانه اقتصادی را ابراز کرده بودند، ایشان خیلی با ملاطفت گفته بود:«آنچه آقایان می‌گویند، نظریه‌هایی است که من رفته و از نزدیک در کارخانه‌های غربی دیده‌ام. بنابراین از آنها بی‌خبر و بی‌اطلاع نیستم.» بعد جزوه‌ای (گزارش الحیاه) را که آیات و روایات اقتصادی در آن جمع شده بود، از جیبش درآورده و بالا گرفته بود که:«ما شهید داده‌ایم که به اینها عمل شود و اینها عملی شود، والّا این نظریات غربی چیزی است که یکی از آنها را شاه هم انجام می‌داد.‌»

 

بسیار بجا خواهد بود که از ظرافت آقای عالی‌نسب صحبت کنید.

 

ایشان در عین حال آدم ظریفی بود. نقل می‌کرد: یک بار رفته بودم به تبریز. فرزندان یکی از تاجران بزرگ تبریز پیش من آمدند و از امساک پدرشان گلایه کردند که: به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شود خرج کند و از من خواستند با او صحبت کنم. من به دیدن او رفتم. تازه نشسته بودیم که آن بازاری برگشت، به من گفت: فلانی! شنیده‌ام خیلی پول خرج می‌کنی! چطور دلت می‌آید پولی را که این‌قدر به زحمت به دست می‌آید، همین‌جوری خرج کنی و از دست بدهی؟ دیدم رفته‌ام او را نصیحت کنم، او دارد مرا نصیحت می‌کند که: اینقدر پول خرج نکن!‌

 

درست است که با هم ملاقاتی نیز با شهریار داشتید؟

 

بله یک سفر با هم به تبریز رفتیم و ایشان در تبریز بودند و به منزل پدرخانم ایشان وارد شدیم که یک فرد محترم بازاری بود، سید و معمم هم بود، مثل سنت برخی از بازاری‌ها که معمم هم بودند. بسیار مایل بودم که مرحوم شهریار را ببینم. آقایی به‌نام آقای حبشی‌زاده بود که با شهریار رفیق بود، با آقای عالی‌نسب هم دوست بود. ایشان تماس گرفت و عصری، دو ساعت به منزل آقای شهریار رفتیم. در منزل شهریار، گلی در طاقچه بود که خیلی زیبا بود؛ ولی نمی‌توانستم بفهمم واقعی است یا مصنوعی. پرسیدم:«استاد! این گل واقعی است؟» گفت:«نخیر، مصنوعی است.» من نگاه کردم، دیدم نمی‌شود این مصنوعی باشد. شهریار گفت: نخیر، مصنوعی است. آن را یک خانم تبریزی با دست خودش ساخته است، از نرمترین و لطیف‌ترین، پرهایی که در زیر بال پرنده‌ها می‌روید. عجیب است که عین گل بود. بعد شهریار جمله‌ای گفت که یک دیوان شعر بود. گفت: «اینجا گل و بلبل یکی شده‌اند!» چند تا شعر هم برای ما خواند که الآن یادم نیست.‌

 

در همین سفر آقای عالی‌نسب گفت: دانشمندی هم در تبریز هست به نام آقای جعفرسلطان القرائی که اهل علم و فضل و کمال بود، کتاب‌هایی هم نوشته بود، به دیدن او هم رفتیم. در مجموع سفر بسیار خوب و فراموش نشدنی بود.‌

 

شما جمله‌ای در باب تورم از آقای عالی‌نسب نقل نموده‌اید با این مضمون:«تورم مالیاتی است که اغنیا، به میل خود به گردن فقرا می‌بندند.» آقای عالی‌نسب با اینکه تحصیلات نداشت، این مطالب را چگونه بیان می‌کردند؟

 

اتفاقاً مسئله ما همین است. ایشان خیلی مغز عجیب و غریبی داشت و مطالب مهمی را بیان می‌کرد. بیانش هم فوق‌العاده بود و انصافاً هر مطلبی را که می‌خواست بگوید، واقعاً عالی بیان می‌کرد. این جمله‌ ایشان خیلی ظریف است.

 

آقای جعفری نقل می‌کرد: یک وقت کسی گفت: «من دارم شعرهای مزخرف و به‌دردنخور را جمع می‌کنم تا آیندگان بدانند که چه حرف‌های مفتی زده شده است!» یکدفعه آقای عالی‌نسب برگشت گفت: احتیاجی به این کار نیست، چون در آینده هم کسانی خواهند بود که مزخرف بگویند! آقای جعفری نسبت به هوش ایشان اعجاب داشت و همواره عقل ایشان را می‌ستود.

 

قبول دارید که آنچه ایشان درباره‌ آخرین دستی که کار هتل را تمام می‌کند و اولین پایی که به روی سنگفرش‌های هتل می‌آید، بیان کرده است، آدم را یاد شخصی مثل ویکتور هوگو می‌اندازد و از ظرافت هنری موج می‌زند؟

 

همین‌طور است. واقعاً جمله غیرعادی است. شما فکر کنید که این را کسی می‌گوید که ادیب و هنرمند و نویسنده و شاعر نیست. آن وقت آن را در میان هزارها مشغله و حرف و حدیث می‌گوید، و به چنین مسئله‌ای توجه می‌یابد. من با شما موافقم: بله، می‌شود گفت ایشان یک متفکر بود. عالی‌نسب از نظر ذهن حادّ، و مسائل انسانی خیلی عجیب بود. خیلی عجیب.من فکر می‌کنم چنین ذهنی یک مقدارش موهبت الهی بود. یعنی خداوند این ذهن بیدار و این عقل نورانی را به او بخشیده بود، منتها او از آن استفاده می‌کرد و به اصطلاح افتاده بود توی این خط که استفاده کند و استعدادش را شکوفا سازد.

 

در روایت هم آمده است که خداوند به کسانی موهبت‌هایی می‌دهد و استعدادهایی می بخشد. اگر استفاده کردند، مثل آب چشمه می‌ماند که هرچه بکشند و استفاده کنند، زیاد می‌شود و اگر استفاده نکنند، مثل یک چیز متروک می‌شود و عنکبوت به آن تار می‌بندد.

 

وفات ایشان برای شما حاوی چه فکر و اندیشه‌ای بود؟

 

عالی‌نسب در نهایت حد ممکن از عواطف انسانی‌اش استفاده می‌برد. چون نظام عالم بر موت است: «انک میّت و انهم میتون» بنابراین آدم آرزو می‌کند، کاش این‌گونه کسان همیشه بودند و جاودانه می‌ماندند. یعنی همیشه و همواره حضور داشتند. ولی نظام عالم بر این نیست. آدم‌هایی هستند مثل صدام که هرچه زودتر از دنیا بروند، آدم خوشحال‌تر می‌شود. آدم‌هایی هم هستند که آدم آرزو می‌کند همیشه باشند و آدم آنها را ببیند و سخنشان را بشنود. مثل مرحوم عالی‌نسب که انسان آرزو می‌کند: کاش مرگ در زندگی این مرد نبود و او هیچ وقت نمی‌مرد.

سیادت چه تأثیری در موفقیت ایشان داشت؟

 

آقای عالی‌نسب از کسانی بود که به سیادت عمیقاً باور داشت و همواره هم بُعد سید بودن و سیادت خویش را مراعات می‌نمود.

 

در این خصوص هم ایشان یک دقتی داشت. یادم هست که فرزندش را که جوان هم از دنیا رفت ،«آقاسیدحسین» یا «سیدحسین» خطاب می‌کرد، نه حسین یا حسین‌آقا. یک بار به من گفت: می‌دانید من چرا ایشان را سیدحسین صدا می‌زنم؟ برای اینکه سیادتش یادش نرود و بداند که سید است!‌

 

خاطره‌ای ندارید که خیلی خاص و عجیب باشد، در عین حال جنبه‌ای از شخصیت مرحوم عالی‌نسب را نمایان کند؟

 

یادم می‌آید وقتی مرحوم آقای امینی ـ نویسنده کتاب عظیم «الغدیر»‌ـ از دنیا رفت، تجلیل خاصی از ایشان نشد. تنها تجلیلی که در تهران از ایشان صورت گرفت، مجلسی بود که آیت‌الله طالقانی و شهید مطهری در مسجد هدایت برگزار کردند که طبیعتاً ما هم شرکت کردیم. در چهلم ایشان مجلس تذکری در حسینیه‌ ارشاد گرفته شد که حجت‌الاسلام فلسفی سخنرانی کرد.در آن مجلس مرحوم عالی‌نسب هم شرکت کرده بود. به هنگام ختم مجلس از حسینیه درآمدیم، مرحوم عالی‌نسب گفت: مایلید پیاده برویم و کمی حرف بزنیم. قبول کردم و به راه افتادیم و آمدیم تا خیابان طالقانی فـعلی (تـخت‌جمشید‌سابق) و شـرکت نفـت. آنـجـا خـداحـافظی کردیم. تقریباً 6 کیلومتر آن روز با هم پیاده راه رفتیم. غروب جمعه بود. یک بستنی‌فروشی باز بود. گفت:« برویم با هم یک بستنی بخوریم؟» و رفتیم بستنی خوردیم. وقتی آمدیم بیرون، رو به من کرد و گفت: «من از این خرجها نمی‌کنم. امروز چون خسته بودیم، این کار را کردم، وگرنه بستنی یعنی چه!؟ من از این خرجهای شخصی ندارم و برای خودم از این خرجها نمی‌کنم.»

 

واقعاً هم این‌طور بود و به ریال ریال پول و مسیری که باید طی کند، اهمیت می‌داد و کوشش او این بود برای کسی کاری مفید انجام دهد و همه کار مفید انجام دهند. بنابراین در زندگی ایشان مطلقاً اسراف و تجمل وجود نداشت و این عروسی‌ها را که می‌دید چه می‌خرند و چه پارچه‌ها و چه لباسها تهیه می‌شود، می‌گفت: یعنی چه!؟ وقتی فقیر و محروم داریم، این کارها چیست؟ اگر دختری نداشتیم که بی‌جهیزیه نبود، موردی نداشت؛ ولی وقتی هست، چرا باید این کارها را انجام داد؟ این چیزها خیلی اذیتش می‌کرد. بنابراین تا می‌توانست کار می‌کرد و هرچه درمی‌آورد، به انسان برمی‌گرداند.‌

 

لطفاً از آخرین ملاقات بگویید و جایگاه و نقش عالی‌نسب در ساختمان اقتصاد ملی.

 

در آخرین ملاقات ما، ایشان دیگر مریض احوال بود. هم آقای میرحسین موسوی حضور داشت و هم دکتر صادق آیینه‌وند و داماد دکتر آینه‌وند، آقای حیدری که چند عکس هم گرفتند؛ ولی ایشان دیگر نمی‌توانست بشناسد و به سختی و پس از چند بار گفتن می‌توانست بشنود و اشخاص را بشناسد. یادم هست که وقتی بنده را شناخت، گفت:«کتابهای شما را شبها می‌خوانم.»ایشان به بنده لطف زیاد داشت، ایشان را به جهت روحیاتش دوست داشتیم. خاطرم هست که من یک بار در عمرم از ایشان هدیه قبول کردم و آن یک سماور علاءالدین بود که برای ما آورد و ما مدتها از آن استفاده کردیم. حالا جالب است بدانید که در همین کارخانه‌ سماور هم ایشان به اقتصاد ملی و قطع وابستگی به خارج نظر داشت. معروف بود که وقتی در جریان نهضت ملی شدن نفت، تا مدتها به دلایل حقوقی و سیاسی کسی از ایران نفت نمی‌خرید و این می‌توانست نهضت را از حیثه ای مختلف دچار آسیب سازد، عالی‌نسب گفته بود: جای نگرانی نیست، من برای نفت‌مان مصرف داخلی درست می‌کنم و آن وقت این سماورها را وارد خانه‌ها کرد که با نفت روشن می‌شد و سبب می‌شد مقداری از مشکلات مالی دولت در آن زمان کمتر شود و اقتصاد بدون نفت با مصرف داخلی کمی جلوتر برود.‌

 

هنوز ابعاد زیادی در شخصیت مرحوم عالی‌نسب هست که باید از آنها صحبت کرد. و تحلیل این صفات و احوالات و صفات روحی غیر متعارف و ممتازی که ایشان داشت، کاری درخور ارزش است. البته آنچه تعالیم اسلامی اقتضا می‌کند، عالی‌نسب بودن است نسبت به مردم و اموال، و آدمی نباید مال را مال خودش بداند. قرآن هم می‌فرماید: وانفقوا ممارزقکم‌الله. یعنی وقتی انفاق می‌کنید، از ارث پدرتان نمی‌دهید، هرچه خداوند به شما داده است، از آن انفاق کنید. خداوند توقع ندارد انسان خودش برود از یک جایی خارج از حوزه‌ قدرت خداوند مالی به دست آورد و انفاق کند. ممکن است عده‌ای جاهل بگویند: خوب خود ما زحمت می‌کشیم و صاحب و مالک اموال می‌شویم. خیلی‌هاهم هستند که زحمت می‌کشند ولی مالک چیزی نمی‌شوند. پس این عنایت خداست. در فرمایشی از امام صادق هم آمده است که: اغنیا فکر نکنند که در نزد خدا کرامتی داشته‌اند که به آنها داده و به دیگران نداده است. نخیر، این را برای امتحان داده است تا به وظایفشان عمل کنند. مرحوم عالی‌نسب در جهات خیر خرج می‌کرد و خیلی متعارف بود، در مرتبه اول، دین. هرکجا پای دین بود و او تشخیص می‌داد، از خرج مضایقه نمی‌کرد.‌

 

دوم: فرهنگ که آثار آن تعداد زیاد دبیرستان‌هایی است که ساخته و عدد آنها کم نیست. خصوصاً در آذربایجان و اطراف تبریز.

 

سوم انسان محروم بود که نابغه‌ رسیدگی به محرومین بود، اگر تعبیر نبوغ دراینجا درست باشد و توجه و رسیدگی بسیار خاص می‌نمود. به کشورهای خارج هم که می‌رفت برخلاف بسیاری از اغنیا که به دنبال تفریح و سرگرمی می‌روند، سراغ کارها و کارگرها و کارخانه‌ها می‌رفت و نمی‌رفت در اتاق مدیرکل و پذیرایی خوب. راست می‌رفت درون کارخانه‌ها را بررسی می‌کرد.

 

درخصوص فرهنگ کمک بسیار زیادی انجام داد و در مکتبه‌‌الامام امیرالمؤمنین(ع) در نجف با مساعدت‌های اشخاص خیر از جمله ایشان ساخته شد.من یادم هست که آقای عالی‌نسب به یکی از ناشرین بسیار محترم تهران که خدمات بسیار زیادی به لحاظ دینی و فرهنگی انجام داد، مقادیر فراوانی کمک مالی کرده بود. مدت‌ها بعد آن ناشر ورشکست شد. آقای عالی‌نسب‌ به جای اینکه از او مطالبه پول کند، کتاب برداشت و به من اطلاع داد که می‌خواهد آنها را بفرستد به مشهد تا به طلاب بدهیم و گفت: کاری نداشته باشید که از طرف کیست و نگویید چه کسی داده است.

 

یادم هست که آن کتاب‌ها عمدتاً رسائل و مکاسب بود و مقداری هم کتاب «تعاون‌العلم والدین» مرحوم علامه آقای جعفری. کتاب‌ها رسید و زیاد هم بودند و ما هم در اختیار طلاب قرار دادیم. و برای اینکه یادی از ایشان بشود، مهری دادیم درست کردند: اهدایی حاج میرمصطفی عالی‌نسب تبریزی که الآن هم در دست طلاب مشهد باید باشد. کتاب‌های آقای جعفری را هم که یگانه کتاب عربی ایشان بود، به اشخاص دادیم. ازجمله یادم هست که مرحوم آقای سیدجلال‌الدین آشتیانی که با هم رفاقتی با ما داشتیم، به من گفت: چنین کتابی از آقای جعفری منتشر شده است، شما ندارید؟ گفتم: بله، برای شما هم داریم. بعد ایشان به مدرسه نواب آمد و من هم یک جلد به ایشان دادم. غرض، آقای آشتیانی هم تمایلی به داشتن آن کتاب داشت.‌

 

علت مجذوب شدن شما به آقای عالی‌نسب چه بود؟

 

دیانت او و انسانیت او که هر دو در حدی بالاو و الا مرتبه بود. ایشان متدین بود و به مبانی دیانت و سیادت خودش التزام داشت وتمام زندگی‌اش، یک زندگی دینی بود. یعنی: عالی‌نسب درست است که صبح وقتی از خانه‌اش خارج می‌شد، راه بازار را در پیش می‌گرفت، ولی حقیقتاً چنین بود که گویی راه جبهه را در پیش می‌گرفت. چون در تمامی این جوش و خروش و کار کوشش و کارخانه‌ها از جمله کارخانه‌ کارتن‌سازی، در تمامی اینها جوش و خروش او علی‌الدّوام می‌شود گفت برای اهتمام به امر مسلمین بود. عرض کردم که ایشان کارخانه کارتن را صرفاً به این انگیزه دایر کرد، که بازار مسلمین محتاج یهود نشود.

 

جنس‌هایی که الآن مردم می‌خرند، 50 - 60 سال قبل، این کیفیت و بسته‌بندی‌ها نبود. اغلب مردها هر کدام برای خود دستمالی برمی‌داشتند. اول، پاکت ساخته شد، بعد پاکت‌ کاغذی و پلاستیکی و تا امروز که کیفیت کاملاً عوض شده است. آن وقت در اقلام بالا و جنس‌های کلان، کارتن مطرح شد. قبل از کارتن، گونی یا جعبه‌ چوبی مورد استفاده قرار می‌گرفت. کارتن خیلی راحت‌تر بود. آقای عالی‌نسب می‌فرمود: کارتن به اندازه‌ای در صادرات و واردات اهمیت پیدا کرد که اصلاً اگر به بازار کارتن نمی‌رسید، روند کارها بسیار کندپیش می‌رفت. یهودی‌ها می‌کوشیدند زمام بازار مسلمین را در بعد بسته‌بندی به دست بگیرند تا اگر یک روز کارتن ندهند، بازار تهران فلج شود. این بود که رفتم این کار را انجام دادم. این هم هست که چون گرایش مصدقی داشت، او را خیلی اذیت می‌کردند، به عکس به دلیل گرایش‌های بهاییها به رژیم، به آنها خیلی ارفاق می‌کردند.

 

در مجموع می‌شود گفت که: ایشان مجاهد فی‌سبیل‌الله بود؛ چون من خاطر جمع هستم که در این حدود 40 سال رفاقت، جوش و خروشی برای هیچ امری در وجود ایشان ندیدیم، الاّ جامعه به‌طور کلی و انسان محروم به‌طور خاص. من بارها با خودم می‌گفتم: کاش عالی‌نسب به کسانی که کارهاشان مربوط به انسان و دین است، انسانیت و دینداری و محبت انسان درس می‌داد.

 

در بعضی از روایات آمده است که: العمل یزید فی‌العلم، شما به هر حهتی که عمل کنید، عملتان در آن جهت زیاد می‌شود تا دوباره خود این علم برگردد به عمل تبدیل شود. مرحوم عالی‌نسب در باب رسیدگی به فقرا این گونه بود. از اول به این کار پرداخته بود، کثرت اقدام و خلوص در اقدام و دلسوزی، نه از باب رفع تکلیف صرف، بلکه دلش به حال انسان محروم می‌سوخت. باز خود‌همین کثرت ممارست در عمل و رفتن به سراغ انسانهای درمانده و محروم و طبقات مظلوم و فکر کردن به آنها، دوباره تشدید عمل کرده بود تا برگردد و بیشتر کار کند.‌

 

توجه آقای عالی‌نسب، بعد از واجبات اصلی، در خصوص خرج مال بود. اهل زیارت هم بود، جهت‌ها عبادی‌اش سر جایش بود؛ ولی بیشترین حساسیت او در این خصوص بود که خرج باید برای انسان محروم باشد. در مورد خمس هم خودش به من گفت: سر سال که حساب می‌کنم، به جای دادن یک‌پنجم مازاد، من خمس برمی‌دارم و بقیه را می‌دهم. خیلی هم حساب‌شده و دقیق عمل می‌کرد؛ به عنوان مثال، یک بار گفت: این دستگیره‌های در باید درست به اندازه‌ دست باشد و نباید زاید از این باشد. با این حال، انفاق‌های او دقیقاً روی حساب بود. این‌طور نبود که برای جایی یا کسی پول بریزد. بنابراین با حساب دقیق و در جای مناسب خرج می‌کرد. او آدمی حسابگر، منطقی، متدین و انسان‌دوست و حساس و پرخروش و پراهتمام مخصوصاً به امور محرومین بود. اینها جاذبه‌هایی خیلی قوی است. او خیلی اشخاص داشت که در جاذبه‌اش باشند، با این حال با اهل علم زیاد در تماس نبود، جز آقای جعفری و مرحوم بهشتی. خیلی‌ها هم اصلاً او را نمی‌شناختند و فضای فکری‌شان هم فضای عالی‌نسب نبود.‌

 

کاش کسی حوصله می‌کرد یک کتاب تحلیلی در باب ایشان با عنوان انسان بزرگ، یا شیعه‌ واقعی می‌نوشت و صفات او را تحلیل می‌کرد. یکی‌از دوستان می‌گفت: من معتقدم ایشان به مرحله‌ای رسیده است که از بدنش خارج می‌‌شود و در بعضی لحظات استغراق در تفکر، تن خود را رها می‌کند.

 

من نظرم این است که خلاصه‌ای از زندگی ایشان درسی بشود و در کتاب‌های درسی ذکر شود. مثلاً قدیم در کتاب‌های درسی می‌خواندیم، چوپان دروغگو. حالا کسی هست که چوپان راستگوست: انسانی که واقعاً مثل چوپان مشغول نگهبانی بود. من تا این حد که خلاصه‌ای از زندگی ایشان درسی بشود، موضوع را ضروری می‌بینم. ما اشخاص علمی و دینی کم نداشته‌ایم، ولی کم کسی بوده که مثل ایشان نقاطی در زندگی‌اش باشد که بشود، ثبت تربیتی و تاریخی کرد و به نسل‌های بعد منتقل نمود. مثلاً علامه امینی دارای این قابلیت است؛ ولی بسیاری عالم بوده‌اند و عادی. بعضی عالمند و غیرعادی. ایشان مردی بود صنعتی و اقتصادی ولی غیرعادی.

 

ما رئیس کارخانه و مدیر و سرمایه‌دار کم نداریم. هستند کسانی که خوبند و کارهای خوب هم می‌کنند ولی استاد عالی‌نسب برای رسیدگی به انسان محروم فلسفه داشت. در واقع مصداق این آیه بود: والذین فی‌موالهم حق معلوم للمسائل والمحروم.‌ همه‌ فقها برای حق معلوم حدود قائلند، مرحوم آقای عالی‌نسب تا می‌توانست حدی برای خرج و مصرف برای طبقات محروم قایل نبود، مگر آنجا که دیگر نتواند.

 

احساس شخصی شما در خصوص آقای عالِی‌نسب چه بود؟

 

وقتی ما به همدیگر رسیدیم، گویی دو نفری بودیم که باید به هم می‌رسیدیم. یک چنین حالی بود، چون من هم در جوانی زاغه‌گشتن‌ها و دیدار دست خالی از زندگی محرومان و... داشتم. بنابراین همدل‌تر برای هم بودیم و روح‌مان به هم نزدیک بود. اینها باعث می‌شد که به چیزی جز آنچه باید فکر کنیم، فکر نکنیم. مطالبی هم که او می‌گفت، به قدری پرمحتوا و جهت‌مند و باارزش بود که ما اصلاً نیاز پیدا نمی‌کردیم که از چیزهای دیگر صحبت کنیم؛ منتها اینکه ایشان چگونه وارد این مسیر شده بود، خیلی مهم است که فکر می‌کنم عامل عمده‌ آن تعلیمات دینی بود. او تعالیم دینی را جدی می‌گرفت و در تکالیف دینی کوتاهی نمی‌کرد، بخصوص در هر چیزی که به انفاق مربوط می‌شد.‌

 

دررسیدگی به انسان محروم و اینکه انفاقی صورت بگیرد، ایشان در زمان ما مصداق کامل آیه‌ «والذین فی‌الموالهم حق للسائل و المحروم»بود. در برابر انسان بی‌خانه، حساسیت عجیبی داشت، خیلی هم معقولانه؛ یعنی انفاق بی‌مورد و بی‌ملاک انجام نمی‌داد و نوعاً با دقیق‌ترین محاسبات انجام وظیفه می‌کرد.‌

 

ایشان به لحاظ اخلاقی چگونه عمل می‌کرد؟

 

آقای عالی‌نسب در مجموع اخلاق لطیفی داشت. بسیار متواضع بود، و با اینکه برای خودش یک شخصیت بود، تواضع چشمگیری داشت و خوش برخورد بود. در آن مقدار که ما با ایشان معاشرت داشتیم، خوش‌خلقی وی جلب توجه می‌کرد. به سادگی عصبانی نمی‌شد. فقط وقتی از انسان‌های محروم حرف می‌زد، آدم حس می‌کرد که از درون شعله‌ور است، هرچند که در ظاهر عادی حرف می‌زد. معلوم بود که از درون می‌سوزد و نسبت به حقوق محروم با وجود اسراف‌ها و خرج‌ها و مصرف‌ها احساس مسئولیت می‌کرد. همواره ساده بود و زندگی خویش را به سادگی می‌گذراند. سفره‌های او از فرط سادگی به چشم می‌زد و اعتقادی به اینکه بر سر سفره دو ـ سه خورشت باشد، نداشت؛ می‌گفت: وقتی مردمی هستند که هیچ چیزی ندارند، دو نوع غذا یعنی چه!؟ یک شب دو خورشت برای او معنا نداشت. این همان مشی اهل بیت(ع) است که در تاریخ نقل شده است و نمونه‌ای از آن را در داستان زندگی حضرت علی و مراجعه برادرش عقیل بن‌ ابی‌طالب(ع) می‌توان دید.‌

 

نباید غلو کرد. او انسانی متدین، معتقد، حساس، انسان‌دوست وظیفه‌شناس بود، نه در حد معصوم؛ ولی خیلی از حساسیت‌های لازم را در باب اموال و رساندن اموال به اهلش و جوش زدن برای انسان محروم دارا بود. آنچه ما در ایشان دیدیم، در احدی ندیدیم. این را به تأکید عرض می‌کنم که: آنچه از مرحوم عالی‌نسب دیدیم، در دیگری ندیدیم، به خصوص به لحاظ جوش و خروش در مسائل انسانی که بی‌نظیر بود. درست مثل سماوری که همواره در حالِ جوشیدن باشد و هیچ وقت خاموش نشود تا باز دوباره روشن شود. خیلی‌ها جوش می‌زدند؛ ولی باز خاموش می‌شدند تا دوباره جوش و خروش پیدا کنند! مرحوم آقای عالی‌نسب علی‌الدّوام در حال جوش و خروش بود و خودش هم معاشرت تام و تمام با طبقه‌ کارگر داشت. انواع احترام گزاردن، امتیاز دادن به طبقه کارگر سیره‌ همیشگی آن انسان بزرگ بود. این نکته مهمی است که می‌تواند یک اصل تربیتی بزرگ باشد. او در رفتار هیچ تفاوتی از خود نشان نمی‌داد.‌

 

عالی‌نسب ابداً اهل تظاهر نبود. خیلی از کارهایی که می‌کرد، آشکار نبود. اگر یک وقت هم به ما از کارهای خود می‌گفت، بیشتر روی این فلسفه بود که می‌دانست ما این‌گونه فکر می‌کنیم و یا باید این‌گونه فکر کنیم، وگرنه مردی نبود که تظاهری نشان بدهد تا خودی نموده باشد. سعی او بیشتر در جهت این بود که وظیفه‌اش را انجام بدهد و به بیش از این فکر نمی‌کرد؛ بنابراین آنچه به ما می‌گفت، بیشتر دوستانه می‌گفت؛ مثلاً یادم هست که قبل از انقلاب یک روز به من گفت: من در دوره‌ مصدق خودم به همه‌ ادارات سماور می‌فرستادم، پیش از آنکه سفارش بدهند و درخواست کنند، ولی الان (دوره شاه) وقتی می‌خواهند، امروز و فردا می‌کنم و طول می‌دهم. به اصطلاح مشهدی‌ها: سرمی‌دواند. رژیم می‌فهمید که او در دوره‌ مصدق زود عمل می‌کرد؛ ولی الان... ولی نمی‌توانستند کاری بکنند. او نسبت به دولت مصدق و فعالیت‌های آن علاقه نشان می‌داد.‌من در حدی که خصوصیات رفتاری ایشان در جزوه‌ای کوچک نوشته شود و به دست مردم برسد و برای دانش‌آموزان درسی گردد، موافق هستم، بلکه بر آن تأکید می‌کنم.‌

 

اگر استاد حکیمی بخواهد آقای عالی‌نسب را در یک سطر معرفی کند، آن یک سطر چه خواهد بود؟

انسانی علوی رفتار و جعفری مذهب.‌


8سال پیش:تجاوز گروهی به‌دخترپاکستانی بادستور دادگاه!
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 خبری مربوط به سال 2002 از یک رسم غلط در پاکستان  که مشخص نیست هنوز پابرجاست یا خیر؟یک دختر ۱۸ ساله پاکستانی به‌دستور دادگاه قبیله‌ای در شهر مروالا در پاکستان مورد تجاوز گروهی قرار گرفت. این جرم در حالی اتفاق می‌افتاد که حدود یک هزار نفر از مردم شهر و در مقدمه آنان پدر آن دختر نظاره‌گر آن بودند.

این دختر ۱۸ ساله در پاکستان به‌دستور یک دادگاه قبیله‌ای وابسته به قبیله "ماسوتی" در ملأعام مورد تجاوز گروهی قرار گرفت.

طبق این گزارش برادر این دختر، نوجوانی ۱۱ ساله و از قبیله گوجار با دختری از قبله ماسوتی که از لحاظ اجتماعی بالاتر ازقبیله او بود رابطه برقرار کرده و مردم شهر آنان را در حال قدم زدن در شهر مشاهده کرده بودند.

دادگاه قبیله‌ای وابسته به قبیله ماسوتی برای انتقام از این کار نوجوان طبق قواعد عرفی حاکم در پاکستان دستور داد که باید خواهر آن پسر ۱۱ ساله در میان عموم مردم شهر و حضور پدر آن دختر مورد تجاوز گروهی مردان قبیله قرار گیرد تا به این طریق اعتبار و شرف خود را در جامعه برگردانند.

در این تجاوز ۴ مرد به انتخاب دادگاه شرکت کرده بودند و در حالی که دختر و پدر با گریه از آنان درخواست بخشش می‌کردند با حضور بیش از یک هزار نفر از مردم شهر و جلوی دیدگان پدر به دختر ۱۸ ساله تجاوز شد.

گفتنی است که این شیوه طبق عرف برخی قبایل پاکستان، حق عرفی و قانونی افراد برای ستاندن شرف و حیثیت خود در جامعه است.
 
طبق گزارش سازمان حقوق بشر سالیانه ده‌ها جرم اینچنینی در جامعه پاکستان اعمال می‌شود که دولت و نیروهای امنیتی با وجود اطلاع قبلی در صدد منع اعمال آنها نیستند.


کریم باقری پس از خداحافظی از فوتبال: از علی دایی دلگیر نیستم
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

باقری در هشت آذر 76 گل مهم تیم ملی ایران را در بازی تاریخی برابر استرالیا به ثمر رساند و موجبات آن پیروزی به یادماندنی را فراهم کرد.... وی با اشاره به پیشنهادهای ارائه شده از سوی باشگاه های داماش، استیل آذین و تراکتورسازی نیز گفت: من با عابدینی و همچنین احمدرضا عابدزاده دوست هستم و ارتباط نزدیکی با هم داریم اما قرار نیست به این تیم ها بروم. از باشگاه تراکتورسازی نیز پیشنهادی ندارم، اما اگر هم داشتم به صلاح نیست که آخرین سال فوتبالم را در جایی غیر از پرسپولیس باشم و با تیم دیگری خداحافظی کنم.

کریم باقری یکی از محبوبترین بازیکنان تاریخ فوتبال ایران هم‌زمان با هشتم آذر و بازی تاریخی با استرالیا از فوتبال خداحافظی کرد. او پس از هجده سال بازی در تیم‌های مختلف کفش‌هایش را آویخت.

به گزارش ایسنا، کریم باقری کاپیتان پرسپولیس اعلام کرد که دیگر فوتبال بازی نخواهد کرد و تنها در تمرینات تیم پیشکسوتان حاضر خواهد شد.

کریم باقری پس از بازی ایران و برزیل نتوانست دیگر به ترکیب اصلی پرسپولیس بازگردد و حتی حبیب کاشانی و علی دایی در کنفرانس مطبوعاتی باشگاه پرسپولیس اعلام کردند که ترتیب برگزاری یک بازی دوستانه تحت عنوان بازی خداحافظی را در 24 دی برای او فراهم کرده‌اند اما باقری اعلام کرد که هر زمان خودش احساس کند نمی‌تواند بازی کند از فوتبال خداحافظی می‌کند.

علی دایی هم گفت که او در اندازه‌ای نیست که بخواهد برای "آقاکریم" تصمیم‌گیری کند. با این حال با وجود تمام این اظهارنظرها و در شرایطی که قرار بود باقری سه‌شنبه درباره آینده‌اش تصمیم‌گیری کند، او یکشنبه شب اعلام کرد که دیگر به میادین فوتبال بازنخواهد گشت.

باقری بازی در تیمی دیگر را هم منکر شده و گفته دلیلی برای ادامه بازی نمی‌ییند. او اعلام کرده تنها در تمرینات تیم پیشکسوتان حاضر خواهد شد.

باقری در اقدامی غیرحرفه‌یی پس از بازی با داماش در تمرینات پرسپولیس شرکت نکرد و علت شرکت نکردنش را "بیماری" مادرش عنوان کرد.

باقری از سال 1371 به طور حرفه‌ای فوتبالش را در تراکتورسازی آغاز کرد. او دو سال بعد به کشاورز رفت و با درخشش خود در این تیم تهرانی جذب پرسپولیس شد. باقری پس از انجام بازیهای درخشان در پرسپولیس و تیم ملی راهی آرمینیا بیلفلد آلمان شد و در مدت 51 بازی 4 گل برای این تیم به ثمر رساند. او سپس به صورت قرضی به النصر امارات رفت و تنها 8 بازی برای این تیم انجام داد. بازیکن محبوب تیم ملی سپس با پیوستن به چارلتون انگلیس نخستین بازیکن ایرانی حاضر در لیگ برتر انگلیس لقب گرفت اما نتوانست به فوتبال در این کشور ادامه دهد و به خاطر خانواده‌اش تصمیم گرفت به آسیا بازگردد. باقری پس از چارلتون، السد قطر را برای ادامه فوتبال انتخاب کرد و کمتر از یک فصل برای این تیم قطری بازی کرد اما او سرانجام دوباره به پرسپولیس بازگشت. باقری هشت سال است که به طور مداوم برای پرسپولیس بازی می‌کند. باقری از هشت سال پیش تاکنون در 178 بازی برای پرسپولیس به میدان رفته و موفق شده 29 گل برای این تیم به ثمر برساند.

باقری در هشت آذر 76 گل مهم تیم ملی ایران را در بازی تاریخی برابر استرالیا به ثمر رساند و موجبات آن پیروزی به یادماندنی را فراهم کرد.

باقری مهر گذشته و پس از 87 بازی ملی در بازی دوستانه ایران برابر برزیل از فوتبال ملی خداحافظی کرد. او در 87 بازی 50 گل برای تیم ایران به ثمر رساند و گلزن‌ترین هافبک تاریخ فوتبال ایران لقب گرفت.

باقری پس از جلسه ای که با کاشانی، مدیرعامل باشگاه پرسپولیس داشت، در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت: من تصمیم خود برای خداحافظی از فوتبال را گرفته ام و روی این تصمیم نیز فکر کرده ام. در مقطع فعلی به صلاح من است که از فوتبال خداحافظی کنم.

 

باقری درباره این خبر که قرار است تصمیم خود را روز سه شنبه اعلام کند نیز گفت: قرار نیست سه شنبه اتفاقی بیفتد. کاشانی در جلسه با من توصیه کرد که بیشتر روی تصمیمم فکر کنم و با دوستان مشورت کنم و سپس آن را اعلام کنم. اما من تصمیم نهایی ام را گرفته ام و برای همیشه خداحافظی می کنم.

 

وی با اشاره به پیشنهادهای ارائه شده از سوی باشگاه های داماش، استیل آذین و تراکتورسازی نیز گفت: من با عابدینی و همچنین احمدرضا عابدزاده دوست هستم و ارتباط نزدیکی با هم داریم اما قرار نیست به این تیم ها بروم. از باشگاه تراکتورسازی نیز پیشنهادی ندارم، اما اگر هم داشتم به صلاح نیست که آخرین سال فوتبالم را در جایی غیر از پرسپولیس باشم و با تیم دیگری خداحافظی کنم.

 

کاپیتان پرسپولیس درباره دلخوری وی از علی دایی نیز گفت: از علی دایی دلخور نیستم و می دانم که او باید مصلحت تیم را در نظر بگیرد. بین ما هیچ گونه کدورتی نیست.


اجداد اوباما ایرانی و اهل بوشهر بوده اند
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

آسوشیتد نیوز:اجداد اوباما ایرانی و اهل بوشهر بوده اند

منابع موثق خبری می گویند، هیچ می دانید که سناتور «باراک اوباما»ی آمریکایی که شاید «بختش بزند» و رئیس جمهور هم شود، ایرانی الاصل «از آب» درآمده است.
در واقع، آن طور که «ایتارتاس» گزارش می کند، گزارش «آسوشیتدنیوز» به ما می گوید که شخصی به اسم دکتر «اندی واسهول» از موسسه تحقیقات تاریخی دانشگاه معتبر «ام.آی.تی» آمریکا، اعلام کرده که طبق تحقیقاتش، «باراک حسین اوباما» اصلا اهل جنوب ایران و شیعه است! به عبارت دیگر، اصل و نسبش همان خانواده معروف «اوباما»ی «بوشهر» است که در دوران قاجاریه جلای وطن کرده و طی چند نسل سر از آمریکا درآورده است! به این ترتیب که، جد بزرگش در واقع «میرحسن خان اوبامایی» که از میرآب های معروف «بوشهر» بوده (و به همین خاطر هم اسمش «اوباما» یا «آب با ما» بوده)، بعد از یک نزاع خونین با سقاباشی «ناصرالدین شاه قاجار» از این شهر فرار کرده و به مرز عثمانی می رود و بعدش، در «حلبچه» به عنوان تاجر زردچوبه و سپس به عنوان تاجر زعفران فعالیت کرده و رفته «حلب» (در سوریه فعلی)! ظاهرا، «میرحسن خان» همانجا هم فوت می کند و پسرش، «علی اصغر اوباما» به خاطر ضدیت اهالی عثمانی با شیعیان ایرانی، راه «طرابلس» را پیش می گیرد و آنجا به تجارت تنباکو مشغول می شود! اما، بعد از اینکه قلیان چاق کردن در آنجا ممنوع می شود، این خانواده هم «تکه پاره» شده و هر «تکه اش» به جایی مهاجرت کرده است! می گویند، حالا این وسط پدربزرگ «حسین» کمی قبل از جنگ جهانی دوم می آید و به همراه خانواده اش به جنوب غربی آفریقا مهاجرت و برای امرار معاش هم از پشم شتر پارچه درست می کند طوری که، بعد از جنگ «برک» (همان «باراک» )ایرانی کلی محبوبیت پیدا می کند و شهرتش به آمریکا و به گوش معاون شهردار «واشنگتن» می رسد، که او را به «لس آنجلس» دعوت می کند! خلاصه، این جوری می شود که جناب پدربزرگ در تگزاس مستقر می شود و به تولید و تجارت «برک» می پردازد، اما چون واردات شتر و پشمش به آمریکا ممنوع می شود، او هم ورشکسته می شود! گزارش ها باز هم می گویند، پدر «باراک» که اسمش «حسین اوباما» بوده، بعد از مدرسه و دانشگاه تابعیت ایرانی- آمریکایی می گیرد و بعدش هم با یک دختر مسیحی ازدواج می کند و به اصرار همسر و خانواده همسرش دینش می شود «اسلامی- مسیحی»! و چون نمی تواند اسم ایرانی روی پسرش بگذارد، پس اسمش را می گذارد «باراک» (همان «برک») و اسم خودش را در اسم بچه می گنجاند (باراک حسین اوباما). حالا، می گویند افشای این موضوع می تواند کلی دردسر برای آینده سیاسی جناب «اوباما»ی آمریکایی درست کند!
بهرحال، تا حالا که خود «اوباما» که خودش را کشته تا حمایت صهیونیست ها را جلب کند، در این مورد اظهارنظری نکرده است.
¤ سرویس خارجی کیهان