ماجرای غزل عاشقانه "یار و همسر نگرفتم..." شهریار
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
آشنایی و رابطه ای که ابتهاج با شهریار برقرار کرد یکی از نمونه های نادر در ادبیات معاصر است. رابطه‌ای که هر دو آنها را تحت تاثیر قرار داد.

یکی از محبوب ترین شعرهای شهریار در نظر سایه، «ای وای مادرم» است. بارها بخش هایی از آن را خوانده و بارها بغضش ترکیده است. عاطفه زلال، زبان ساده و صمیمی این شعر مشهور را بارها ستوده است.

«وقتی می رفتم خونه شهریار معمولا درو خانوم، مادر شهریار باز می کرد. خانوم، مادر شهریار پیرزن خیلی خوب نجیب مهربان ساده ای بود. این اواخر دیگه از من رو نمی گرفت... فارسی هم صحبت نمی کرد، فقط ترکی حرف می زد، شاید چند کلمه فارسی ازش شنیدم. پسرشو هم شهریار صدا می زد مثل زن من که به من میگه سایه... اوایل که می رفتم خونه شهریار خودشو از پشت در کنار می کشید که من نبینمش چون چادر سرش نبود، یه جور خودشو کنار می کشید که مثلا من که نامحرم بودم نبینمش. بعدا دیگه نه... درو باز می کرد و یه جور سلام علیکی می کرد. خب منم سر به زیر بودم... به هر حال رو نمی گرفت و دیگه خودی شده بودم براش. من کم می دیدمش... معمولا در خونه رو خانوم، مادر شهریار باز می کرد.

«ای وای مادرم» را تو روزنامه خوندم. رشت بودم اون زمان. با خودم گفتم: وای خانوم، مادر شهریار مرد. شعرو که خوندم تو خیابون زار زار زدم به گریه.»...

چندی بندی از شعر را بغض و اشک می خواند:

... او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم.

... او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها (به گریه می افتد)

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد (به گریه می افتد)

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

این هم پسر که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک، مزد همه زجرهای او

می آمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچید صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

«خیلی آدم عاطفی ای بود شهریار... همه چیزش عجیب بود، مثلا همین نیمه کاره موندن درسش و قصه اون خانوم که زن شهریار نشد و رفت زن یکی دیگه شد... چه افسانه عجیب و غریبی درست شد!.. اصلا به خاطر این قصه شهریارو به یه چشم دیگه ای نگاه می کنند... البته خودش هم کمک کرده به رواج این افسانه.»

استاد داستان عشق شهریار چی بود، هیچ وقت شد با هم در این مورد حرف بزنید؟

اینکه بشینیم و مستقلا راجع به این موضوع حرف بزنیم... نه یادم نمی آد. اما گاهی شهریار تو حرفهاش یه چیزهایی می گفت... دیگه... عاشق یه دختری بوده، خل بازی درآورده، دانشکده رو ول کرده. خودش می گفت که ظاهرا دانشکده شون یه حالت نیمه نظامی داشته و شب نمی شد از اونجا بیرون اومد ولی من از دیوار می پریدم می اومدم بیرون. ولی خب! دختره شوهر کرد... شهریار هم رفت بهجت آباد.

بهجت آباد اون موقع بیرون شهر بود. من بهجت آباد قدیم رفتم. یه بیابونی بود و یه قهوه خونه قراضه ای بود... یه درخت بید قراضه داشت. شهریار هم رفته تو بیابون و اونجا قصیده «زفاف شاعر» رو ساخته: شب زفاف من از آن تو همایون تر! اونجا به چشمش اومده که پیری اومده و اونو هدایت کرده. (می خندد) به اینجاها که می رسید، خیلی متاثر می شد اما سعی می کرد فضا رو عوض کنه ... خودشو دست می انداخت ... مسخرگی می کرد...

عاطفه: اون غزل «تو بمان و دگران وای به حال دگران» ...

مال همین قصه است. برای همین دخترک. غزل خیلی قشنگیه.

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

می گفت که یکی دو سال بعد روز سیزده بدر تو باغ و صحرا اون دخترکو دیده بچه بغل و اون غزل معروفو گفته:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

سایه با خواندن این بیت ناگهان به گریه می افتد. قبل از این بیت کاملا حالش خوب بود!

تو جگرگوشه هم از شیر گرفتی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

پدرت تا گهر خود به زر و سیم فروخت

پدر عشق درآید که در آمد پدرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو سودی نگشود از هنرم

«تعریف می کرد که همون موقع که من دانشجوی طب بودم، یواشکی یه مطب راه انداختم. بعد سید هم بودم و دستم سبک بود، خیلی هم مریض می اومد پیش من. می گفت دانشکده هم می دونستن ولی چیزی نمی گفتن. بعد می گفت یه روز یه دختری از اتاق انتظار هراسان گذشت و اومد تو اتاق من که آقای دکتر دستم به دامنت که پدرم داره می میره. منم فورا کیف دکتریم رو برداشتم و راه افتادم. حالا اون مریضی رو که تو اتاقشه و داره اونو معاینه می کنه ول کرده. اون طوری که خودش می گفت: مریض هایی که تو اتاق انتظار بودن می گفتن آقای دکتر ما خیلی وقته اینجا نشستیم. می گه من گفتم: مگه نمی بینین پدر این داره می میره. خلاصه درشکه سوار شدیم و رفتیم پایین شهر. دیدم یه اتاق مخروبه ای هست که کفش معلومه که حصیری یا گلیمی بوده که تازه جمع کردن. می خواست بگه که از فقر بردن فروختن. بعد گوشه اتاق یه پیرمردی تو یه لحاف شندره ای داره ناله می کنه.

می گفت: مریضو معاینه کردم و نشستم نسخه نوشتم و به دختره گفتم برو فلان داروخانه که آشنای من اند این داروها رو مجانی بگیر. همه این کارها را کردم و نشستم بالای سر مریض زار گریه کردن.

شهریار با خنده می گفت: صاحب مریض یعنی اون دختره اومد پیشم و می گفت: آقای دکتر عیب نداره، خدا بزرگه، خوب می شه (غش غش می خندد). بعد می گفت: سایه جان! با این وضعم من می تونستم دکتر بشم!»

سیگاری می گیراند...

«خیلی آدم مهربانی بود شهریار... خیلی مهربان بود... عجیب و غریب بود مهربانیش. انگار با همه عالم و آدم وصل بود. شاید من هم این بستگی عاطفی رو که با جهان و انسان دارم، تا حدودی مدیون شهریار باشم البته در کنار تاثیری که مادرم با اون خدای «دوست» مانندش بر من داشت....»

 

از راست: منوچهر آتشی، محمدحسین شهریار، هوشنگ ابتهاج، محمدرضا شفیعی کدکنی و اصغر فردی