چه کسی میخانه های تبریز را به آتش کشید
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
خانه‌شان بیست کیلومتر از شهر فاصله داشت . فقط برای درس خواندن می‌آمدند خانه‌ی عمه‌شان ،‌که توی کوچه‌ی ما بود . من فقط همین را ازش می‌دانستم . او اصلاً نمی‌گذاشت چیز بیشتری بدانم . من حتی نمی‌دانستم که نامادری دارند و از وقتی حمید سه ساله بوده آمده خانه‌ی آن‌ها و در همان خانه‌ی بیرون شهر زندگی می‌کند .
شهردار که شد با هم رفتیم خانه‌شان . به من گفت « همین جا بنشین من الآن برمی‌گردم ! »
آمدنش خیلی طول کشید . رفتم دم در خانه‌شان دیدم مهدی رفته توی حیاط نشسته دارد لباس می‌شوید . خیلی تعجب کردم . نگران هم شدم که چرا با این پست و مقام آمده این‌جا دارد لباس می‌شوید . فکرم به هزار جا رفت . تا این که خودش آمد . گفت آن لباس‌ها لباس‌های برادر و خواهرهای ناتنی‌اش هست و او باید این کار را بکند .
من کم می‌آیم این جا . هر وقت هم می‌آیم دلم می‌خواهد حضورم مفید باشد .
مهدی همین بود . اگر من پنج ساعت با او بودم فقط من می‌دانستم که در آن پنج ساعت مهدی چی کار کرده ، کجا رفته ، چی گفته . یک بار از همسرش پرسیدم که مهدی چقدر از زندگی‌اش گفته . او چیزهایی گفت و من فهمیدم مهدی اصلاً از دوران کودکی‌اش و نامادری‌اش چیز زیادی به او نگفته .
یا نگهبانی دادنش در سپاه . از مهر سال پنجاه و نه ، یعنی از زمان حمله‌ی دمکرات‌ها به ارومیه ، تا هفت هشت ماه بعد که مهدی رفت جبهه ، هر شب می‌رفت سپاه نگهبانی می‌داد . نگهبانی‌اش هم با همه فرق داشت . تا عصر شهرداری می‌ماند . عصر می‌رفت یک لقمه نان می‌خورد ، بی‌سیم را برمی‌داشت می‌رفت چند کیلومتر بیرون شهر ، می‌نشست توی سنگری که خودش ساخته بود نگهبانی می‌داد . آن‌جا مسیری بود که دمکرات‌ها خیلی رفت و آمد داشتند . قرار بود اگر آمدند رد شدند با بی‌سیمش علامت بدهد . این را جز من و چند نفر دیگر کسی خبر نداشت . حتی بچه‌های سپاه هم نمی دانستند مهدی می‌آید سپاه . فقط فرمانده و بی‌سیم‌چی در جریان بودند .
این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمی‌شد . به قبل از انقلاب هم بر می‌گشت . به سال‌هایی که دو برادر بزرگ‌ترش ، علی و رضا ، دستگیر شدند . علی چون بیشتر فعال بود اعدام شد . رضا هم حبس ابد گرفت . این ماجرا حدود سال پنجاه اتفاق افتاد و خیلی روی زندگی و فعالیت‌های مهدی و حمید سایه انداخت . حتی شاید کمک‌شان کرد . بخصوص مهدی را . چون همه در دانشگاه او را دانشجوی آرام و سر به زیری می‌دیدند و هیچ کس نمی‌دانست در خفا به همه خط می‌دهد ، سازماندهی می‌کند ، یا نهضت دانشگاهی تبریز را هدایت می‌کند . دانشگاهی که تمام فعالیتش دست چپی‌ها بود ، از سال پنجاه و دو از وقتی مهدی آمد شد عرصه‌ی فعالیت بچه‌های مسلمانی که حتی تظاهرات هم می‌کردند . برای اولین بار توی همین دانشگاه بود که شعار « درود بر خمینی » گفته شد و به خودش شکلی مذهبی گرفت .
اوج این حرکت در پانزده خرداد سال پنجاه و چهار بود . که دانشگاه ما همزمان با قم تظاهرات کرد . مهدی آدم پشت پرده‌ی تمام این حرکت‌ها بود . البته ابوالحسن آل اسحاق و حمید سلیمی هم بودند ، منتها خط دهنده‌ی اصلی فقط مهدی بود . و ناپیدای اصلی هم . چون زیر ذره‌بین بود و ناچار باید ظاهر را حفظ می‌کرد .
حمید همین طور بود . نتوانست آن جو را تحمل کند . آمد تبریز ، یک سال پیش مهدی ماند ، دیپلمش را گرفت ، و به بهانه‌ی ادامه‌ی تحصیل رفت آلمان و از آن جا رفت سوریه تا مشغول آموزش نظامی شود . و شد . تا زمان پیروزی انقلاب آن‌جا بود . این‌ها همه از سایه‌ی شهادت علی بود که روی زندگی این دو برادر خیلی سنگینی می‌کرد . مجبورشان می‌کرد منزوی باشند یا منزوی نشان بدهند . بعد هم که دیگر عادت‌شان شد کسی از آن‌ها چیزی نداند ، چیزی نفهمد ، یا هر کس فقط به اندازه‌ی لحظه‌یی که با آن‌ها بوده ازشان خبر داشته باشد .
ساواک هم البته بیکار نشسته بود . پنهانی او را زیر نظر داشت . یک بار احضارش کرد . بازجویی هم حتی کرد . وقتی چیزی عایدش نشد مجبور شد آزادش کند . بعد معلوم شد یکی از هم اتاقی‌های خودش …
مرحوم عطایی دو سه روز دستگیر شد ، که بردندش ساواک ، برگشتنا گفت « یکی از بین ما با ساواک همکاری می‌کند . »
گفتیم « از کجا فهمیدی ؟ »
گفت « آن‌ها چیزهایی را به من گفتند که جز خودی‌ها کس دیگری نمی‌توانسته ازشان خبر داشته باشد . به من گفت شماها فکر می‌کنید خیلی زرنگید ؟ از فلان روز گفت که مهدی گوجه فرنگی خریده بود داده بود به من و من هم حرف‌هایی زده بودم که او حالا داشت به من پسش می‌داد . »
گفت « این‌ها را آن‌جا فهمیدم . البته من انکارش کردم ، ولی من و تو خوب می‌دانیم که واقعیت دارد . »
بعد از انقلاب که ساواک تبریز افتاد دست بچه‌ها تازه فهمیدیم که هم اتاقی مهدی می‌رفته تمام کارها و حرف‌های ما را گزارش می‌داده به ساواک .
مهندس میر بلد می‌گفت « همه‌اش هیچ . حیف از آن همه نمازی‌که ما پشت سر این بنده خدا خواندیم . »
با این حال نتوانسته بودند گزارش چندانی از زندگی مهدی ارایه بدهند . مهدی به کارهاش ادامه می‌داد . این همان کلاف در هم پیچی‌ست که مهدی نمی‌گذاشت کسی بازش کند . یعنی همین الآن شاید کسی نداند که میخانه‌های تبریز ، در سال پنجاه و شش ، به دست کی‌ها و چطور به آتش کشیده شد . ولی من می‌دانم . من آن سال بروجرد بودم . دوره‌ی آموزش را می‌گذراندم . بعد که بچه‌های تهران آمدند رفتم لشکر ارومیه . آن‌جا بود که قرار گذاشتیم اگر امام گفت پادگان‌ها را خالی کنید زمینه‌ی فرار تعدادی از درجه داران را فراهم کنیم . یک قرار مهم و مخفی هم با مهدی داشتم . می‌خواستیم مخفیانه زندگی مبارزاتی را شروع کنیم . من منتظر بودم ،‌که آمد گفت « وقتی از تهران آمدم می‌آیم خبرت می‌کنم . » آمد پادگان به دیدنم . گفت « حالا وقتش‌ست . باید برویم . می‌توانی ؟ » نمی‌توانستم . یعنی اصلاً نمی‌شد . با ترفندهایی در رفتم . با مهدی رفتیم خانه‌ی عمه‌اش . چند روز آن‌جا ماندیم . تعدادی شیشه‌ی نوشابه جمع کرد آمد به من گفت « بنزین نیازست . »
رفتم از ژیانم بنزین کشیدم آوردم . با هم شروع کردیم به کوکتل مولوتف درست کردن . من زیاد بلد نبودم . مهدی کار کشته تر بود . چند تایی درست کردیم برداشتیم بردیم کارخانه‌ی قند ، بیست کیلومتری شهر . آن‌جا چاله‌یی بود که جان می‌داد برای آزمایش . کوکتل‌ها آتش خوبی داشتند و حالا باید … که گفت « تو نه . »
فقط ساختنش با من بود و استفاده‌اش با مهدی یا هر کس دیگر . من نگران بودم . وقتی فرداش شنیدم میخانه‌های شهر آتش گرفته خندیدم گفتم « بالاخره کار خودت را کردی ، مهدی ! »
او از این کار و از این آتش چیزی به هیچ کس نگفت . اما من که فقط کوکتل‌ها را درست کرده بودم بارها از این کار کوچکم برای همه گفته‌ام . همه فکر می‌کردند او کیست که ساکت می‌آید و می‌رود و سرش این قدر پایین‌ست و کاری به کار هیچ کس ندارد . اگر می‌دانستند که او …
که باز آمد سراغم گفت « برو خانه‌تان هر چی ساعت کهنه داری بردار ب?اور! »
ساعت‌ها را آوردم ، بردیم خانه‌ی عمه‌اش ، همان جا بمب ساعتی ساختیم ، همان شب بردیمش به روستای « بند » ارومیه ، از مناطق کردنشین ، که ژاندارمری زیاد آن‌جا نفوذ نداشت و ما راحت می‌توانستیم از سوت و کوری‌اش استفاده کنیم . رفتیم بمب را برای امتحان کار گذاشتیم . پنج دقیقه منتظر شدیم . بیست دقیقه گذشت . خبری نشد . باید کسی می‌رفت نقص بمب را می‌دید می‌آمد . اما کی ؟ من خیلی اصرار کردم بروم . مهدی قبول نکرد .
گفت « تو نه . »
گفتم « چرا ؟ »
گفت « تو زن و بچه داری . من می‌روم . »
از پشت نگاهش می‌کردم . قدم‌هاش را محکم بر‌می‌داشت . ذره‌یی ترس در وجودش نبود . رفت . بمب را برداشت وارسی‌اش کرد . گفت « ساعتش خراب‌ست . »
آمدیم ساعت نو خریدیم بردیم بمب را گذاشتیم جلو خانه‌ی سرهنگی که خیلی مردم را اذیت کرده بود می‌زدشان . البته بمب را مهدی برد گذاشت . از دیوار خانه‌اش رفت بالا و من گفتم « چرا آن‌جا ؟ بگذارش همین جا پشت در ! »
رفت بمب را گذاشت پشت دیوار ، برگشت آمد گفت « باید بفهمد با کی طرف‌ست . »
مهدی پیش از این که قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی ، یک انسان به شدت عاطفی بود . من این را از آن روزها و شب‌هایی فهمیدم که شهردار شده بود مجبور بود شب‌ها بیاید خانه‌ی ما . پدرش در مسیر کارخانه‌ی قند ، درسال پنجاه و هشت ، در تصادفی فوت کرد و او تازه دو ماهی می‌شد که شهردار شده بود و نمی‌توانست هر روز این بیست کیلومتر را برود بیاید . مجبور بود ما را تحمل کند . ظهر با هم می‌آمدیم خانه . با هم زندگی می‌کردیم .
چند شب در همان سال پنجاه و هشت باران تندی آمد . مهدی گاهی شب‌ها نمی‌آمد و اگر می‌آمد نزدیکای صبح می‌آمد . ازش پرسیدم « کجا رفته بودی ، مهدی ؟ »
گفت « فقط همین را بت بگویم که خانه‌هیچ کس دیگر نرفتم . مطمئن باش . »
پیش خودم گفتم « پیش کی رفته بوده پس ؟ نکند توی خیابان خوابیده ؟ »
باران باز هم بارید و حتی بیشتر . مهدی دیگر طاقت نیاورد . گفت « پا شوم بروم . »
گفتم « کجا ؟ »
گفت « واجب‌ست بروم . نپرس فقط . »
گفتم « این دفعه را باید بگویی . نمی‌گذارم بروی . »
نمی‌خواست بگوید ، از چهر‌ه‌اش مشخص بود ، خیلی دلشوره نشان داد ، ولی گفت . گفت « حالا که اصرار داری پاشو با هم برویم . »
من آن روزها معاونش بودم . طبیعی بود که بروم . با لندرور رفتیم . رفتیم به یک محله‌ی حلبی آباد ، نزدیک فرودگاه . گفتم « چرا این جا ؟ »
به باران و تند آب جلو ماشین و خانه‌های حلبی اشاره کرد گفت « ما شهردار این شهریم . باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم . »
پیاده شد . رد جریان آب را گرفت رفت . دید آب سرازیر شده رفته داخل یک خانه .
گفت « دنبال همین می‌گشتم . »
در زد . پیرمردی آمد بیرون گفت « چی شده ؟ »
مهدی آب را نشان پیرمرد داد گفت « ما … »
پیرمرد عصبانی بود و گل‌آلود . دهانش را باز کرد و هر چی از دهانش در می‌آمد به شهردار و هر کس که می‌شناخت و نمی‌شناخت گفت . گفت « حالا آمده‌ای این‌جا که بگویی چه ، به من خانه خراب ؟ »
مهدی گفت « اگر یک بیل بیاوری بدهی به ما کمکت می‌کنیم این آب را … »
پیر مرد در را محکم بست گفت « برو بابا خدا پدرت را بیامرزد ! وقت گیر آورده‌ای نصف شبی ؟ »
سر و صدای آن‌ها همسایه‌ها را کشید بیرون و آمدند به پرس و جو که « چی شده ؟ »
مهدی گفت « آب دارد خانه‌ی این بنده خدا را خراب می‌کند . یک بیل می‌خواهیم فقط . دارید ؟ »
بیل را آوردند . آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون کوچه . تا اذان صبح کارمان طول کشید . خسته و خیس از آب و گل فهمیدم مهدی شب‌ها را کجا صبح می‌کرده .
دوران شهرداری مهدی درخشان‌ترین دوران شهرداری ارومیه‌ست . علتش هم همین توجه مهدی به جزییات عاطفی مردم شهرش بود . شاید نگاه خاصش به پرورشگاه از همین حساس بودنش شکل می‌گرفت که هفته‌یی یک بار می‌رفت به آن‌جا سر می‌زد ، چند ساعتی با بچه‌ها می‌گفت و می‌خندید ، کاری که همه می‌گفتند تا آن موقع اصلاً سابقه نداشته . یک بار حرف پیش آمد . از ازدواج بچه‌های پرورشگاه و این که مهدی هر کاری از دستش بر آمده برایشان کرده . خودش زیر بار نمی‌رفت . تا این که گفت « این بچه‌ها مثل بچه‌های خودم هستند . اصلاً دختر و پسرهای خودم هستند . پس اگر دختری را می‌فرستم به خانه‌ی بخت مطمئن باش دختر خودم را خوشحال کرده‌ام . »
بچه‌ها هم به او به چشم پدر نگاه می‌کردند . وقتی می‌آمد آن‌جا خیلی شادی می‌کردند . این رفتار را توی شهرداری هم داشت . آن‌قدر با کارگرها و کارکنان شهرداری خوب تا کرده بود که همه حاضر بودند به خاطرش بمیرند ، بخصوص کارگرها . دستور مهدی براشان دستور نبود ، امریه‌یی بود که آن را با جان و دل می‌پذیرفتند . این‌ها همه در سایه‌ی محبتی بود که او از آن‌ها دریغ نکرد . همیشه در کنارشان ، شانه به شانه‌شان ، کار کرد . اصلاً نشان نداد که از کار سخت کارگری عارش می‌آید . شاید اگر بروید کارگران بازنشسته‌ی قدیمی را پیدا کنید و مهدی را از آن‌ها سراغ بگیرید ، از پسرشان بیشتر او را بشناسند ، هر چند که جبهه هم نرفته باشند .
شاید شما یا خیلی‌های دیگر ندانید که مهدی هرگز از شهرداری حقوق نگرفت . کل حقوق ماهانه‌اش را با حسابداری طی کرده بود و با مسئولش قرار گذاشته بود که معادل حقوقش را بدهند به هر کس که امضای او پای کاغذش باشد . هر مستحق و مستمندی که می‌آمد پیش مهدی با همین یادداشت‌ها و با همین حقوق خودش ناامید از شهرداری نمی‌رفت بیرون . هیچ کس هم این را نمی‌دانست . چطور شد که این را فهمیدم ؟ … بعد از این که مهدی رفت جبهه ، رئیس حسابداری آمد به من گفت « آقای باکری به ما بدهکار‌ست . چون بیشتر از حقوقش نوشته . » تا دیدمش گفتم « تو که اختیارات داشتی ، تو که می‌توانستی از حساب شهرداری پرداخت کنی ، چرا نگذاشتی که آن‌ها … »
گفت « زیاد مهم نیست . »
گفتم « تو الآن دیگر ازدواج کرده‌ای . احتیاج داری . لااقل بگذار حقوقت را حساب کنیم بروی از حسابداری … »
گفت « من حقوقم را گرفته‌ام . »
حقوق سپاهش را می‌گفت ، همان حقوق ماهی هفتصد تومان را . همان لحظه بود که یادم به روزهای اولی افتاد که وقتی مهدی آمد شهرداری ، هیچ کدام از کارکنانش تحویلش نگرفتند و نمی‌گرفتند . نه آن‌ها ، حتی ارباب رجوع هم نمی‌توانست باور کند همچو آدمی ، افتاده و محجوب ، بتواند شهردار شهرش باشد . یا وقتی توی کار کارگرهاش سهیم می‌شد . هر جا می‌رفت ، مثل کارگاه شن و ماسه ، سعی می‌کرد یک کاری متناسب با موقعیت آن‌جا انجام بدهد تا از بقیه عقب نماند .
گفتم « حتی این‌جا ؟ »
گفت « طبیعی‌ست . اول این که می‌خواهم رنج و سختی آن‌ها را احساس کنم . دوم این که نمی‌خواهم هیچ کس فکر کند من آمده‌ام این‌جا ریاست کنم . می‌خواهم با کمک هم کار کنیم . برای همین‌ست که کمک می‌کنم . »
یک روز مسئول کارگاه شن و ماسه آمد پهلوی من . خیلی شرمنده گفت به آقای شهردار بی‌احترامی کرده . چه کار باید بکند که او ببخشدش .
گفتم « مگر چی شده ؟ »
گفت « ما که نمی‌دانستیم شهردارست‌. آمد . به‌ش بی‌اعتنایی کردیم . بعد رفت ایستاد مثل یک کارگر کار کرد و ما هم … »
خیلی خودش را باخته بود .
گفتم « نگران نباش . آقای شهردار از این چیزها خم به ابرو نمی‌آورد . »
گفت « مگر می‌شود ؟ ما آن‌جا همه‌اش … »
گفتم « اتفاقاً خیلی هم خوشحال‌ست که آمده آن‌جا با شما کار کرده . »
گفت « باور کنم ؟ »
باور هم نکرد . به مهدی گفتم . مهدی برای همه‌شان تشویقی نوشت و خیال‌شان را راحت کرد که دل چرکین نیست . به من گفت « کاش می‌توانستند بفهمند من دارم با نفسم می‌جنگم و به‌ش می‌گویم که برای ریاست نیامده‌ام ، برای کار آمده‌ام . »
این حالت را توی جبهه هم داشت . یک بسیجی نقل می‌کرد که « من راننده بودم . دستور داده بودند هیچ کس حق ندارد با سرعت بالای هشتاد رانندگی کند . یک شب داشتم می‌آمدم دیدم یکی ایستاده کنار جاده و دست تکان می‌دهد . نگه داشتم . گفتم بیا بالا . آمد بالا و ما گاز دادیم آمدیم ، با سرعت بالا . حرف هم خب می‌زدیم . یکی من ، یکی او .
گفت می‌گویند فرمانده لشکرتان دستور داده تند نروید . درست می‌گویند ؟ گفتم فرمانده‌مان گفته ؟ زدم دنده چهار . گفتم این هم به سلامتی فرمانده باحال‌مان . مسیرمان تا نزدیک واحدمان یکی بود . آن‌جا دیدم خیلی تحویلش گرفتند . پرسیدم خیلی لنگ انداختند . کی هستی مگر تو ؟ گفت همانی که به افتخارش زدی دنده چهار . »
آن‌جا و همه جا خیلی‌ها بودند که از مهدی می‌پرسیدند کیه و او فقط می‌گفت « صبر کن خودت می‌شناسی‌اش . »
اهالی یک محل ، عصبانی و با قیل و قال آمدند شهرداری ، آمدند توی اتاقی که من و مهدی آن‌جا می‌نشستیم جواب مردم را می‌دادیم . گفتند و گفتند تا آخرش به این نتیجه رسیدند که « آخر تو چه می‌دانی که ما توی چه بدبختی‌یی گیر کرده‌ایم . خودت کوچه‌ات آسفالت‌ست . معلوم‌ست که نمی‌دانی محله‌ی ما باران آمده ، آمده آب همه جا را برداشته . »
مهدی حرف نزد . حتی ابرو خم نکرد . رفت پوتین گلی و درب و داغانش را از پشت میزش برداشت گذاشت جلو چشم آن‌ها گفت « این هم مدرک من ، که به همه‌مان ثابت کند کوچه‌ی ما هم دست کمی از کوچه‌ی شما ندارد . »
مهدی بین خود و خدای خودش معامله‌ها کرد . کار بزرگ دیگرش این بود که نگذاشت کسی از این معامله‌ها بین خودش و خداش با خبر شود . نتیجه‌اش این شد که حتی از جنازه‌اش هم اثری باقی نماند .
حمید هم همین‌طور بود . حمید ماه روشنی بود که در آفتاب مهدی گم شد . یعنی اگر حمید برادر و فرمانده لشکری مثل مهدی نداشت ، شاید بیش از آن چه که مطرح شد ، نمود پیدا می‌کرد . اما در همین اندازه هم نمی‌توانم ، در حد شناخت خودم ، بین آن‌ها فرق بگذارم . نمی‌توانم بگویم یکی فرمانده بود یکی قائم مقام . هر دوشان در نظر من مراحلی را گذرانده بودند که هر کسی نگذرانده بود و فقط مختص خودشان بود .
هر چند که حمید همیشه دو زانو مقابل مهدی می‌نشست و هر چند که فقط یک سال فاصله‌ی سنی‌شان بود . به نظر من همین‌ها باعث شد که حمید ناشناخته بماند و مهدی بیشتر مطرح شود . و این اصلاً برای حمید مهم نبود . با وجود قدرت و درایتی که در فرمانده لشکر بودن می‌توانست داشته باشد ، اما آمد فقط قائم مقام لشکر برادرش شد تا کنارش باشد و مریدش و دوستش .
نمی‌دانم آیا بگویم دلم برای آن‌ها تنگ می‌شود یا نه ؟ … ولی می‌گویم . می‌گویم من حتی لحظه‌یی بدون یاد آن‌ها زندگی نمی‌کنم . در هر کاری که به من محول می‌شود ، چه شهرداری چه استانداری چه نمایندگی چه وزارت . در هر لحظه‌ی تلخ و شیرینی که برام پیش آمده ، همیشه مهدی جلو نظرم بوده و همیشه به خودم گفته‌ام « اگر مهدی بیاید سؤال کند که چرا این کار را کردی آیا براش جواب قانع کننده‌یی داری ؟ »
نمی‌دانم این دلتنگی‌ست یا حسرت یا غم دوری ، فقط می‌دانم از این که با آن‌ها بوده‌ام خوشحالم . این روزها مدام نگرانم . چرا که دیده‌ام این پستی که دارم به چه خون‌بها و به دست چه کسانی و با نبودن چه کسانی به من سپرده شده . خدا کند روز قیامت جواب قانع کننده‌یی برای آنهاداشته باشم.علی
عبدالعلی زاده