آذربایجانی ها اصیل ترین ایرانی ها هستند
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

با توجه به این که گفت و گو درباره آذربایجان است اگر اجازه بدهید صحبت را از جایی آغاز کنیم که خاطره تلخی برای ما دارد، از گلستان ..

- تمام این نواحی قبل از عهدنامه گلستان مال ایران بود. بدون این که ما بخواهیم ادعای وطن پرستی افراطی داشته باشیم. این یک واقعیت جغرافیایی است. تمام این نواحی جزو شمال غربی ایران بوده اند. وقتی شاه سلطان حسین می خواهد به فرانسه سفیر بفرستد، محمدرضا بیگ کلانتر یعنی رئیس شهربانی ایروان را می فرستد. یعنی کشور آنقدر بزرگ بود که از آن نقطه سفیر فرستاد. این نواحی را بالا که می رفتیم می رسیدیم به دربندها. دربندها نواحی حد فاصل ایران بود تا سرزمین خزران. قسمت شمالغربی دریای ورکانه (ویرکانیا)، دریای فراخگر یا دریای گرگان که »کرکانیس« اسم تاریخی اش است. آنجا شمال غربی منتهی الیه سرزمین خزران بود.

خزران بودند، بلغارها بودند، حتی شما کلمه روس را هم در اشعار نظامی گنجوی می بینید. این نواحی همه جزو ایران بود. شما می بینید شاه عباس جنگ هایی که می کرد، عده ای از فرماندهانش در این منطقه بودند. یا نادر شاه (ظهیرالدوله) در جنگل های داغستان کشته شد. اینها استان های ایران بودند.

بعد از نادر شاه دوران انقطاع که پیش آمد، شورش هایی اتفاق افتاد. آراکلی خان به فکر استقلال افتاد و پای روس ها را به آن منطقه باز کرد. پای ملکه کاسین دوم را باز کرد و این اشتباه بود که بعداً پشیمان شد. گرگین خان که پسر او بود به صدا درآمد.

ما با گرجی ها فامیل بودیم. در زمان شاه عباس، او عاشق کتایون شده بود رفت و آنجا را گرفت؛ البته شاید نظر ارضی داشت؛ چون آنجا سرزمین حاصلخیزی بود. در چنین شرایطی آنجا جزو ایران شد. تمام ملکه های صفویه بعد از شاه عباس گرجی هستند. یعنی شاهزاده های گرجی مادر پادشاهان صفویه هستند. مادر شاه صفی، مادر شاه عباس دوم همه گرجی بودند.

قفقاز هم همینطور. قفقاز نه اسمش آذربایجان بود و نه اسم دیگر. در نامه ها می نوشتند: شاماخی، نخجوان، ایروان و... اینها همه خان نشین بودند. تا این که در زمان ملکه کاسین جنگ شروع می شود که او هم در اواخر عمر پای سربازان را پس می کشد. جانشینش هم به فکر جنگ نبود، اما الکساندر که بر سر کار می آید به فکر می افتد با توجه به وضعیت ایران شروع به لشکرکشی کند. کار بدی که آقا محمدخان می کند کشتار مردم گرجستان بود. این کار را در کرمان و نقاط دیگر هم کرده بود. دستور داد سر شصت هزار زن گرجی را تراشیدند و آوردند ایران.  این کار بسیار زشتی بود. کلیساها را از بین برد. البته در داخل هم آقامحمدخان در کرمان چشم افراد زیادی را کور کرد.

بالاخره در جنگ هایی که شروع شد گرجی ها خود را کنار کشیدند و گفتند ما اشتباه کردیم و حالا پشیمانیم. اما دولت روسیه به خاطر رسیدن به آب های گرم، هوای رسیدن به خلیج فارس را داشت. این آرزو را همیشه داشته اند.

قرارداد گلستان پس از ده سال جنگ بین ایران و روسیه تزاری به زیان ایران بسته شد. این شکست دلایل مختلفی دارد. جمعیت ما کم بود. در برابر وبا، حصبه، تیفوس، جنگ های فراوان و ... جمعیت ما کم شده بود.

جمعیت ایران رقم وحشتناکی داشت. حدود چهار میلیون و پانصد هزار نفر. این شرایط را مقایسه کنید با کشوری که هفتاد، هشتاد میلیون جمعیت داشته، ارتشی قوی داشته که با ناپلئون جنگیده بودند. طبق مقررات عهدنامه، ایران از کشتیرانی در دریای خزر محروم شد. برای اولین بار کاپیتولاسیون به ما تحمیل شد و حدود پانزده ولایت از کشور ما جدا شد. دو تا مانده بود که آن را هم بعداً گرفتند. قرارداد ترکمانچای در سال 1828 منعقد گردید. مقارن سلطنت نیکولای اول. نخجوان و ایروان از دست ما خارج شد. آنها خیلی زرنگ بودند و دیپلمات های ورزیده ای داشتند و این قرارداد به ما تحمیل شد ..

نقش عباس میرزا در اینجا چیست؟ عباس میرزا خیلی زحمت می کشد و می جنگد اما در این قرارداد ننگین بر ولیعهدی عباس میرزا تاکید می کنند. برای چه؟

برای اینکه به دشمن احترام می گذارند.. عباس میرزا کسی است که النگو و گوشواره زن و بچه هایش را می گیرد و می گوید اینها را بدهیم به روس ها تا آن ده کرور تامین شود و آنها خوی را آزاد کنند. این بود که از جواهرات زنش هم می گذرد. از بس این آدم شجاع است روس ها هم به او احترام می گذارند. از بس غصه خورد در جوانی سل گرفت و مرد.

مشکل عباس میرزا این بود  که لشکر حسابی نداشت. افسران فرانسوی و انگلیسی وسط کار گذاشتند و رفتند. او با نهایت شرافت جنگید. در جنگ اصلاندوز تنها مانده بود. پسرش نوشته است روزی رسید که حتی ناهار هم پیدا نکرد بخورد. باید مجسمه طلایی از عباس میرزا بسازند و در تبریز نصب کنند چون تبریز را او نجات داد

.

چندین بار رود ارس سیلی چکمه های بیگانه را روی خود دیده است. یکی بحث گلستان و ترکمانچای بود و دیگری در سال 1320 و در اشغال ایران .

.

این نواحی مرزی جای اسپهبدنشین بودند. یعنی آن قدر مهم بوده که سپهبدنشین بوده. وظیفه محافظت تمام ایران بر دوش مردم این نقطه بود. چه در دوره ساسانی و چه بعدها. روسها در سال 1310 تا 1320 به تبریز هم آمدند. اصولاً در دوران کمونیسم در 1918  حکومتی در باکو به وجود آمد که خیلی ایران را دوست داشتند. زیاد خانوف به تهران آمد و گفت ما جزو ایران هستیم.

تقی زاده در آثارش نوشته که ما وقتی به باکو رفتیم، دیدیم چند پیرمرد حدد صد ساله دارند نهال می کارند. گفتیم که شما که سنتان قد نمی کشد باردهی اینها را ببینید؛ برای چه این درخت ها را می کارید؟ جواب دادند که می خواهیم این نهال ها بزرگ شوند و روزی فرا برسد که ماموران حکومتی ایران بر ای گرفتن مالیات به سراغ ما بیایند و وقتی ما مالیات ندهیم با چوب ما را تنبیه کنند و از این چوب برای آن کار بهره ببرند! گفتیم: چرا این فکر را می کنید؟ گفتند از بس ایران را دوست داریم. ما نمی خواهیم با این کفار زندگی کنیم.

حکومت زیاد خان اوف که بر سر کار آمد به تهران فرستاده ای فرستاد که ما می خواهیم جزو ایران شویم. وثوق الدوله که نوکر بود، می گفت: نه! اما آنها التماس می کردند.

بعد که دیدند نمی شود، اسم خود را گذاشتند »آذربایجان«. مرحوم شیخ محمد خیابانی گفت: حالا که شما اسم ما را برداشتید ما هم اسم خودمان را می گذاریم »آزادیستان«. خیابانی خیلی وطن دوست بود.

همان موقع روزنامه جنگل بحث می شود و ملک الشعرای بهار در روزنامه اش چیزهایی می نویسد و بحث هایی در داخل کشور پدید می آید.

از 1921 زمان وحشت دولت ایران است. کلی گروه در این منطقه درست می شود. در 1310 به ایران حمله می کنند. در سال 1312 به ایران حمله می کنند. به این جنگ ها گفته اند جنگ های محلی ایران و روسیه.

هر از گاهی روس ها می آمدند، چند سرباز را می گرفتند و می بردند. فرستنده رادیو می انداختند.

از 1318 دولت روسیه که پس از جنگ جهانی با آلمان اتحاد پیدا کرده بود، به فکر تجاوز به ایران افتاد. سپاهیانش را در مرز آذربایجان مستقر کرد.

آلمان هم که در تبریز کنسولگری داشت آدم می فرستاد از مرز خبر می آوردند. دولت انگلیس هم بدون اجازه ایران، هواپیما می فرستاد و می رفتند و از فراز باکو تصویربرداری می کردند. آن زمان شوروی متحد آلمان بود. فرانسه و انگلیس می خواستند از راه ایران به شوروی لشکرکشی کنند.

دولت شوروی هم مدام دولت ایران را متهم می کرد و شروع به امتیازخواهی کرد. گفت: باید پایگاه هوایی در تبریز و بندرعباس به من بدهی، راه آهن به من بدهی و ... به زور می خواست این امتیازات را بگیرد. رضا شاه هم موافقت نمی کرد. آلمان هم که متحد شوروی بود، مدام در دربار واسطه گری می کرد و می گفت: حالا کوتاه بیایید و ... تا این که بین شوروی و آلمان جنگ می شود. این شروع بدبختی های ما است. از اولین روز جنگ (اول تیر 1320) معلوم است که به ایران حمله خواهد شد... رضا شاه باور نمی کرد به این زودی به ایران حمله شود. همه در خواب بودند. لشکر تبریز هم نه تانک داشت نه زره پوش داشت، هیچ چیز نداشت. همه چیز ارتش در تهران بود. توپخانه در تهران بود. نمی دانستند که باید اینها به مرز برود. همیشه هر شب با زن هایش دعوا داشت. دیکتاتوری یعنی همین؛ نمی تواند درست به وضع کشور رسیدگی کند. ترک ها کار خوبی کرده بودند. سه سپاه درست کرده بودند و یکی را در مرز ایران، یکی را در نزدیکی دریای اژه و یکی را در جایی دیگر مستقر کرده بودند. این سه سپاه، ارتش های مستقلی بودند. ساعت 4 صبح دوشنبه سوم شهریور به ایران حمله می کنند. بیچاره سربازان غافلگیر می شوند. اصلا نمی دانستند این تانک ها چه هستند. یکی از افسران در خاطراتش نوشته: خیلی راحت تا نزدیکی تبریز آمدند. صد و شصت و هشت هزار نیرو در مرز ایران پیاده کردند. فرمانده لشکر فرار کرد، زنش و زغالش و ارکانش همه الفرار. سربازان با تفنگ به تانک می زدند، وقتی گلوله به تانک می خورد و به زمین می افتاد، سربازها گریه می کردند. روس ها روزهای اول مهربانی می کردند، اما چند روز که گذشت رضائیه را هم که گرفتند، آنجا عده ای را کشتند. سربازها را به مسلسل می بستند و خیلی وحشیانه عمل می کردند. فیلم می گرفتند و در سینماهای مسکو نمایش می دادند که ما همه جا را می گیریم. می خواستند بگویند ما همه اش شکست نمی خوریم، پیروزی هم داریم. پدر من نظامی بود در انزلی. می گفت اصلاً مقاومتی نبود. خیلی راحت می آمدند. 137 نفر را در انزلی کشتند. رضاشاه بسیار بسیار بد جنگ را اداره کرد. سفیر انگلیس می گوید من دیدم سربازانی که از مقابل رضاشاه رژه می روند، آب کش ندارند؛ آب ندارند؛ ناهار ندارند. در کرج نتوانستند به سربازان غذا بدهند. می خواستند بگویند ما همه اش شکست نمی خوریم، پیروزی هم داریم. از نفت شروع شد. دولت شوروی نفت می خواست. استالین در خرداد  1324 به فرماندهی اش در ایران دستور می دهد که ما می خواهیم بیست و نه دکل در ایران بکاریم و نفت ایران مال ماست. ایران 17 میلیون تن نفت بعد از جنگ می داد. روس ها می گفتند حالا که انگلیس نفت ایران را می برد، چرا ما نبریم؟

 

 و سخن آخر؟

مردم آذربایجان ایرانی هستند، آذربایجان مرکز آتش مقدس است. آذربایجانی ها اصیل ترین ایرانی ها هستندا. مردم آذربایجان عظمت شان به این هست که ایرانی باشند. بسیاری از بزرگان مملکت از رهبر بگیر تا پائین آذربایجانی هستند. عظمت همه ما به ایران است .