0قطعه ای بود از بهشت (یوسف کنگری)
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

هراز چند گاهی از طرف بچه های تفحص و یا قسمت ایثارگران لشگر 31عاشورا با من تماس می گرفتند که تعدادی جنازه پیدا شده برای شناسایی جنازه یوسف به آنجا مراجعه نمایم0بغض غریبی گلویم را می فشرد و به یاد جمله عزیز با وفایم یوسف کنگری می افتادم که وقتی در دزفول با اتوبوس عازم خط مقدم جبهه بودیم فرمود:که نمی خواهم وقتی به لقاالله پیوستم جنازه ام پیدا شود چرا که دوست ندارم جسم خاکی ام برکره زمین سنگینی نماید و مشتاقم که اثری از من در دنیای مادی باقی نماند0بعد از مدتها وقتی بهمراه برادرانش پس از مطلع شدن از یافته شدن اثری از وی به نمازخانه لشگر می رفتیم باورم نمیشد که علامتی از کالبد بی جان وی باقی مانده باشد تابوت مزین گردیده به نام مبارکش را که دیدم عنان از کف دادم و مدتها گریسته و بیخود شدم شاید هیچکس تا مدتها راز بیقراری ام را نمی دانست0آنقدر گریستم که اگر تشتی بزرگ می آوردند لبالب پر میشد از اشک چشم این حقیر سرا پا تقصیر 0تابوت را که باز کردند مشامم بوی عجیبی را استشمام نمود که سراغی از تن خاکی نداشت0قطعه ای بود از بهشت به عینه دیدم که به آرزوی دیرینه اش رسیده و بقایای تن خاکی اش تنها نشانی کوچک از وی بود که سنگینی ای بر کره خاکی نمی افزود0و امروزه قبر وی در گلستان شهدای وادی رحمت تبریز تنها تسکینی است بر خانواده گرانقدرش تا یادبودی باشد از فرزند غیور و سبز قامت خمینی کبیر که با حضور والایش خیل شهدای مبارزه را مصفی تر کرد0