عالی نسب، معیار یک زندگی(گفتگو با استاد محمدرضا حکیمی)

روزنامه اطلاعات در دو شماره منتشر کرد:

مطلبی که در زیر می آید، گفت وگویی است که بیش از 20 ماه پیش، در آخرین روزهای سال 86 با استاد علامه محمدرضاحکیمی انجام شد و سال گذشته، اوایل تیرماه، مقارن با سومین سال درگذشت مرحوم سید مصطفی عالی نسب به چاپ رسید . نظر به پرباری این گفتگو که بی تردید یکی از نادرترین بحث ها و گفت و گو های انجام شده با استاد حکیمی است و همچنین به درخواست تعدادی از خوانندگان گرامی، این مطلب را دیگر بار به خوانندگان گرامی تقدیم می کنیم، با این امید که مشی علوی استاد و مرحوم عالی نسب بیش از پیش مورد توجه قرار بگیرد. چهار دهه پیش که زلزله‌ای مهیب و اندوهبار در بویین‌زهرا روی داد، صرف‌نظر از آن فاجعه‌ سهمگینی که روی داد و به حیات چندین هزار انسان پایان بخشید و در میان اندوهان گسترده‌ همه‌ کسانی که به نحوی از آن اطلاع یافتند، عمل انسان‌دوستانه‌ یک قهرمان در جمع‌آوری کمک‌های مردم به نفع زلزله‌زدگان بازتابی فراوان یافت و در کارنامه‌ اخلاقی وی به زیبایی و درستی ثبت شد. آن قهرمان، جهان پهلوان غلامرضا تختی بود که ورزش و قهرمانی را با اخلاقی انسانی ـ که در مروت تجلی می‌یابد ـ همراه کرده بود و علاوه بر جوانی و مردی، جوانمرد بود.‌

 

درست در همان زمان و در همان حادثه، اتفاقی دیگر روی داد که کسی از آن مطلع نشد و آن تجلی عاطفه‌ مردی اقتصادی بود که درست در اولین لحظه‌های وقوع سانحه، پیش از آن که گروه‌ها خود را به آنجا برسانند، به تنهایی عزم رفتن و حضور در کوران حادثه می‌نماید، با همتی بزرگ و عشقی انسانی و اسباب و لوازمی که یک انسان می‌تواند داشته باشد و با خود همراه ببرد. او کسی نبود جز سیدمصطفی عالی‌نسب؛ اما از این حادثه اکنون مردی خبر دارد که بی‌گمان راوی حقیقت‌هاست. صورت عالی‌نسب را کم نیستند کسانی که می‌شناسند، اما سیرت او را افراد زیادی نشناختند. استاد محمدرضا حکیمی، نویسنده‌ «الحیاه» و هرآنچه به تفکر الحیاتی مربوط می‌گردد، از شناسندگان سیدمصطفی عالی‌نسب است و نه تنها آشنا با او.‌

 

سالها پیش از آنکه مرحوم عالی‌نسب از دنیا برود، استاد حکیمی روزی از عالی‌نسب سخن گفت. این امر، از کسی که هرگز در باب کسی سخن سلبی و ایجابی نمی‌گوید، در حق کسی که هنوز در قید حیات بود، برایم شگفتی‌آفرین بود. اما شگفت‌تر از این، مطالبی بود که می‌گفت؛ مردی با روحیاتی سرشار از انسان‌مداری و قلبی به بزرگی محبت‌های بیکران. روایت شدن عالی‌نسب از زبان مردی که همه می‌دانند سخن به گزاف نمی‌گشاید، کافی بود تا شک نکنم که: عالی‌نسب از پدیده‌های پرارزش روزگار ماست و شاید هم پدیده‌ای نادر و کم‌پیدا.‌

 

زمان گذشت و من هر چه از استاد حکیمی درخصوص عالی‌نسب شنیده بودم، به خاطر داشتم. درست در بحبوحه‌ انتخابات نهم ریاست جمهوری، آن سید بزرگوار پس از یک دوره‌ جانکاه بیماری رخت از هستی برکشید. هنوز خبر رسماً اعلام نشده بود که دوستی از طرف استاد حکیمی پیغام آورد که:« زود و هرچه زودتر خودت را به منزل استاد برسان!» وقتی به منزل استاد رفتم، خبر ارتحال ایشان را به من داد و خواست همه‌ روزنامه‌ها، نشریات و اخباری را که درباره‌ زندگی و مرگ آن مرحوم منتشر می‌شود، تهیه کنم و با نیت ادای دین به مردی که به اسلام و ایران و انسان خدمت کرده است، به فکر تألیف یک یادنامه یا کتابی باشم که از قوت تألیف و استناد علمی برخوردار باشد.‌

 

آنچه از مطالب منتشره جمع‌آوری کردم، علاوه بر تکراری بودن، فاقد هر نوع عمق و اتقان بود و از اظهار تأسف فراتر نمی‌رفت.‌

 

چند سال دیگر گذشت. روز بیست و سوم رمضان سال پیش به حضور استاد حکیمی رفتم. با اینکه چند سال گذشته بود، باز از عالی‌نسب سخن گفت و پرسیدند که چه کرده‌ام. پیش از آنکه جوابم قانعش کند، برخاست و از میان قفسه کتابهای خویش پاکتی را آورد که روی آن نوشته شده بود: مطالب مرحوم عالی‌نسب. دیدم تمام آنچه را که می‌شد از بریده‌های روزنامه‌ها جمع کرد، جمع کرده‌اند. خود همین اهتمام، جای تردید باقی نمی‌گذاشت که: استاد حکیمی درخصوص عالی‌نسب دغدغه‌ای دارد که رهایش نمی‌کند و فکرش را مشغول کرده است. در میان آنچه آن روز استاد در اختیار من گذاشت، مجله‌ای نسبتاً پرحجم وجود داشت که در آن با جمعی مصاحبه شده بود، جز محمدرضا حکیمی که به طبع به ایشان دسترسی نداشته‌اند، یا کیفیت شناخت ایشان را از عالی‌نسب نمی‌دانسته‌اند.‌

 

استاد از من خواست علاوه بر استفاده از تک‌تک گفتارهای آن مجله، با مصاحبه‌شونده‌های آن مجله مجدداً و کسانی دیگر نیز گفتگو کنم و کتابی تألیف کنم. پیشنهاد کردم با خود استاد در این زمینه گفتگویی داشته باشم، اما حال عمومی‌شان برای گفتگو مساعد نبود. کاری که باید می‌کردم، این بود که قول این کار را بگیرم و منتظر روزی باشم که این اتفاق بیفتد.‌

 

آنچه پیش روی دارید، گفتارهایی است عمیق و پرمعنا از ناحیه‌ دوستی همچون حکیمی در حق دوستی همچون عالی‌نسب. چیزی به این گفتار نمی‌افزایم، جز یک امید. امید که در میان لایه‌های انبوه گفتارهایی که از حنجره‌ اصوات برمی‌خیزد و در گوشها می‌نشیند، گفتارهایی که چونان چشمه از دل برمی‌خیزد، بیش و بیشتر شود و مهمتر از آن: افزون باد صبحگاهانی که سپیده‌هایی از جنس مهر، محبت، انسانیت، مردی و حقیقت دوستی را به ارمغان می‌آورند. همین و بس! این کمترین کوچکتر از آن است که در باب استاد حکیمی سخن بگوید و استاد حکیمی بسیار بزرگتر از آنکه کسی چون من درخصوص او قلم را به گفتار وادارد. در این میان آنچه شنیدنی است، روایت مردی است که حکیمی روایت او را به مثابه‌ یک تکلیف چندین سال است که بر دوش می‌کشد و به زبان می‌آورد. نمی‌دانم که آیا این گفتگو خواهد توانست اندکی از بار این تکلیف مقدس را از دوش یک انسان بردارد یا نه!؟

 

‌***

 

موضوع صحبت ما زندگی و شخصیت مرحوم عالی‌نسب است و رفاقت و روابط شما. پیش از هر چیز بجاست که نخست مطلبی درباره‌ انسان و زندگی بیان بفرمایید.

 

درباره‌ مرحوم عالی‌نسب نکته‌ها و مطالبی وجود دارد که برای هر انسانی آموزنده است، به‌خصوص برای اهل تمکّن، اهل مال و ثروت و اهل تفکّر. قبلاً باید این را عرض بکنم که قرآن می‌فرماید: «ان لیس للانسان الّا ما سعی و ان سعیه سوف یُری». یعنی: حقیقت این حیات و حقیقت این زندگی و آنچه برای انسان مهم است، سعیی است که کرده است، سعی در جهت خیر. اگر سعی در جهت شرّ هم کرده باشد، همین‌طور است. آن وقت، به‌طور طبیعی، خداوند متعال، برای این سعی، وسایلی را هم در اختیار انسان قرار داده است.‌

 

بدن انسان و شعور انسان از این دسته است. شعور واقعی، آدمی را وادار به سعی می‌کند و او می‌فهمد که دنیا جای سعی است و هر چیزی درحال سعی می‌باشد. بعد از آن نوبت به عمل می‌رسد، اما اولین وسیله‌ سعی، خود بدن است که با آن و همین بدن، سعی‌های مختلفی می‌توان انجام داد. وسیله‌های بعدی، چیزهایی است که در زندگی در اختیار انسان قرار می‌گیرد. هر چیزی، از وسایل سعی و کسب اجر و درجات و آرامش ابدی به شمار می‌رود.‌

 

در دنیای ماده و احتیاج، یکی از مهمترین وسایل برای همین سعی، سرمایه، ثروت و پول است که انسان به طرق مختلف به دست آورده باشد. در ثروت یک سعی، در اوّل برای این است که مال و ثروت از راه مشروع کسب شود. یعنی خود مال‌ها و ثروت، محل سعی است. یک سعی دیگر این است که حقوق شرعی مال و ثروت ادا شود. حقوق شرعی که می‌گوییم، اعم از آن است که به حسب شرع واجب است، یا آنچه که برحسب عقل واجب است؛ عقلی که شرع هم آن را تأیید کرده است، مثل مواردی که فرض بفرمایید، حقوق شرعی هرچه بوده، ادا شده است، ولی هنوز در جامعه فقر و محرومیت برطرف نشده است و این هم البته در قرآن تحت عنوان «حق معلوم» و در روایات، «زکات باطنه» مطرح شده است و در کتاب الحیاه در فصل «الزکاه الباطنه» کاملاً مطرح گشته است.‌

 

زکات باطنه را فقها غالباً مطرح نکرده و جزو اخلاقیات محسوب کرده‌اند ولی بزرگان سلف آن را جدّی گرفته‌اند، بعضی‌ها هم واجب دانسته‌اند، چون روایات زیادی دارد. صاحب جواهر می‌گوید: مردد هستم و نمی‌دانم چه کار کنم. از یک طرف مالی که واجب باشد پرداختش در زکات و خمس منحصر است. از این طرف هم مسئله حق معلوم خیلی جدّی است و امر خیلی مؤکدی است.‌

 

پس از این بحثها، یکی از مراحل سعی، مال و ثروت است. اینکه در بعضی از روایات از مال تعریف شده است، از این جهت است. نفس مال تعریفی ندارد. در چــه جــهت مصرف شـدنـش تعریف دارد. در روایات وارد شده است: نعم العون علی‌الآخره. این مال تعریف دارد. والّا آنقدر در روایات از مال و ثروت و تکاثر مذمت وارد شده است که حد ندارد.‌

 

با نظر به آنچه بیان فرمودید، اگر بخواهید از یک سرمشق اجتماعی و اقتصادی نام ببرید، از چه کسی نام می‌برید؟

 

یکی از انسانهایی که در زمان ما، واقعاً به حق و به درجه کمال، از ثروت و دارایی خود استفاده کرد و در واقع ثروت را به دست می‌آورد، برای خدمت و کمک به انسان محروم، مرحوم حاج سیدمصطفی عالی‌نسب بود. تقریباً می‌توان ادعا کرد، در جهت صرف مال در راه مردم و انسانهای محروم و فکر و فرهنگ، نظیرش دیده نشده است. مثلاً تعداد زیادی دبیرستان که ایشان در روستاها ساخته است، عدد بالایی است. این اواخر هم بیمارستانی در تبریز ساخت که در خاورمیانه بی‌نظیر است. بنده مقداری خاطرات از ایشان دارم که امیدوارم برای همه سرمشق باشد.‌

 

آشنایی شما با این شخصیت چه زمانی و چگونه شروع شد؟

 

اول آشنایی ما با ایشان سال 1334 بود. آیت‌الله میلانی در سال 1333، در مشهد مستقر شده بودند. در 34 ایشان با مرحوم علامه جعفری به مشهد آمد و آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا کرد و پیدا کرد تا همین اواخر.

 

من یادم هست که آن زمان کتاب معروف استاد جعفری «ارتباط انسان - جهان» هنوز چاپ نشده بود و خطی بود، در پوشه‌ای در دستشان با خطی زیبا روی کاغذهای بزرگ. بعد مرحوم آقای حاج شیخ‌محمد آخوندی این کتاب را در تهران چاپ کرد. بعدها من به تهران آمدم و سه روز در منزل آقای عالی‌نسب مهمان بودم. منزل ایشان به قدری تمیز بود که گفتنی نیست. اما سفره که پهن می‌شد، خیلی ساده بود، یک پارچ آب و لیوان با یک نوع غذا. یک روز، مقداری ماست هم اضافه شده بود، گفتند:«این را پسرم سیدحسین خریده است.»

 

ایشان اصلاً با اسراف و تجمّل میانه‌ای نداشت و می‌گفت: «مردمی هستند که شام ندارند بخورند، چه معنایی دارد ما چند جور غذا بخوریم؟»بنابراین همیشه به یک نوع غذا اکتفا می‌کرد.‌

 

من به نظرم رسید که چون آقای عالی‌نسب ماشین و راننده دارند، من هم هنوز تهران را نمی‌شناسم، بد نیست که از ایشان بخواهم تهران را بگردم و با جاهای مختلف آشنا شوم. چون یکی دو سفر بیشتر به تهران نیامده بودم. صبح نشسته بودیم تا راننده بیاید و کمی هم دیر شد. یک دفعه یک شخصی به نام آقای زرّینه آمد که خیلی به او احترام گذاشتند و بالا نشاندند و چایی دادند. من فکر کردم: این شخص لابد یکی از همکارانشان است. دیگر کسی هم نیامد و چند دقیقه بعد فرمودند: «بفرمایید برویم!» دیدم عجب! راننده همین آقای زرّینه است. دیدم با این عزت و احترام و: «آقای زرّینه بفرمایید!» این راننده‌ای نیست که ما فکر می‌کردیم که برویم، سوار شویم و بگوییم: اینجا بایست، آنجا دور بزن! بنابراین به سبزه میدان که رسیدیم و ایشان را پیاده کرد که به محل کارشان بروند، من هم پیاده شدم و گفتم: «حاج‌آقا در برنامه‌ من تغییراتی به‌وجود آمد، برنامه دیدن تهران، بماند برای وقتی دیگر.» از آنجا خداحافظی کردم و رفتم چون آن راننده‌ای نبود که من بتوانم به او چیزی بگویم.‌

 

اخلاق و منش کاری ایشان چطور بود؟ آیا مشخصه‌ خاصی در این زمینه داشتند که بتوان به آن اشاره کرد؟

 

یکی از خاطره‌های فوق‌العاده جالبی که از ایشان داریم، این است که: یکی از مهندسهای کارخانه ایشان، زیر گوش یکی از کارگران کم‌سن و سال سیلی زده بود. آقای عالی‌نسب وقتی از این جریان مطلع می‌شود، مهندس را به دفترش می‌خواند و به او که تحصیل کرده دانشگاههای خارج بود، می‌گوید: «فلانی! شما می‌دانید که از پنجه‌های شما، برای من طلا می‌ریزد. اما دستی که زیر گوش کارگر بزند، آن دست دیگر برای من ارزشی ندارد. بفرمایید به حسابداری و تصفیه‌حساب کنید و از فردا تشریف نیاورید!»‌

 

از طرف دیگر این خصوصیت را هم داشتند که چند ده متر مانده به کارخانه، از ماشین پیاده می‌شد و پیاده وارد کارخانه می‌شد و نظرشان این بود که: «یک وقت خدای نکرده، غروری مرا نگیرد و کارگران احساس نکنند من با آنها فرق دارم.» بنابراین هیچ وقت سواره و با ماشین وارد کارخانه‌هایش نمی‌شد که: محیط کار مقدّس است!‌

 

معروف است که کارخانه کارتن‌سازی مرحوم عالی نسب در یک حادثه طعمه حریق شد. آیا شما از جوانب آن چیزی می‌دانید؟ واکنش مرحوم عالی‌نسب چه بود؟

 

یکی دیگر از داستانهای مهم زندگی مرحوم آقای عالی‌نسب، سوختن و خاکستر شدن کارخانه‌ کارتن‌سازی است. می‌دانید که ایشان در اصل صاحب کارخانه سماورسازی بود و کارشان هم ساختن سماورهای خانگی بود و کاری به کارتن‌سازی نداشتند.‌آن زمان مسئله بسته‌بندی در ایران تازه درحال مطرح شدن بود و الآن هم که به حد افراط رسیده است! کارتن مسئله مهمی شده بود. آن وقت یهودیها در ایران کارخانه کارتن‌سازی داشتند.

 

ایشان از ترس اینکه نکند بازار مسلمانان به دست یهودیها بیفتد و مسلمانان محتاج آنها بشوند، تصمیم می‌گیرد کارخانه‌ای دایر کند و خیلی هم برای اینکه پا بگیرد و راه بیفتد، زحمت کشید و سعی‌شان هم این بود که کار کارخانه‌ ایشان خیلی بهتر از کار کارخانه دیگران باشد؛ امّا از آن جهت که آقای عالی‌نسب سوابقی داشت و در جریان نهضت ملی شدن نفت از مرحوم دکترمصدق حمایت کرده بود، دولت میانه‌ خوبی با ایشان نداشت و مساعدت نمی‌کرد؛ ولی برعکس در مسائل مربوط به گمرک و... به آن کارخانه خیلی آسان می‌گرفت و از هر جهت ارفاق می‌نمود.

 

 

می‌گفتند: رقابت را به جایی رساندیم که معادله برعکس شد و دیگر نمی‌توانستند به ما سخت بگیرند و یک مدت بعد عمده کارتن بازار را ما می‌دادیم. کارخانه در اوج فعالیت خودش دچار حادثه‌ای غیرمنتظره شد و یک فانتوم سقوط کرد و درست روی همین کارخانه افتاد و همه چیز را به خاکستر تبدیل کرد. عده‌ای می‌گفتند: این حادثه، از طرف دولت برای صدمه زدن به ایشان صورت گرفته است؛ اما این بعید است، چون با توجه به قیمت سنگین یک فانتوم و خلبان فوق‌العاده‌ای که آن را هدایت می‌کرد، نمی‌توان آن را عمدی دانست. بنابراین یک اتفاق طبیعی بوده است، منتها عجیب بود که درست روی کارخانه ایشان ساقط شد و کارخانه‌ای که تار و پود آن کاغذ و کارتن بود، به صورت کامل آتش گرفت و خاکستر شد. وقتی این حادثه را به آقای عالی‌نسب خبر می‌دهند، نخستین چیزی که می‌پرسد، این بود که:«آیا به کسی صدمه‌ای نرسید؟» وقتی می‌گویند: نخیر، می‌گوید: الحمدللّه! یعنی تنها چیزی که در یک چنین موقعیتی برای ایشان مطرح بود، این بود که از بینی کسی خون نیامده باشد، بقیه‌اش مهم نیست.

 

یک روز به خود من گفتند: از بین رفتن این کارخانه، برای من درست مثل این بود که سر نهری نشسته باشم و مشغول شستن پارچه‌ای کهنه و ملوّث باشم و یکدفعه آب آن را از دستم بگیرد و ببرد. اهمیتش برای من این قدر بود.‌

 

تکلیف نیروی انسانی و کارگران آن کارخانه چه شد؟

 

خُب، این کارخانه نابود شد و حدود صد نفر بیکار شدند ولی از ایشان همچنان حقوق می‌گرفتند و گفته بودند: «حقوق شما پیش من محفوظ است، تا زمانی که ورقه‌ استخدامی بیاورید.» کم‌کم این اشخاص برای خودشان کار پیدا کردند، جز بیست نفر که به دلیل کهولت سن و پیری نتوانستند در جایی شاغل شوند و کسی به آنها کار نمی‌داد، و حقوقشان را همچنان مرحوم عالی‌نسب پرداخت می‌کرد.

 

/ 0 نظر / 20 بازدید